116زيادى بود؛ ولى زاييده از محبتهايشان بود. گفتم كه بيشترين نمازها را در ايام حضور در مدينه در خانۀ على و فاطمه بهجاى آوردم. مىگفتم و مىگريستم، مىگفتم كه اگر به كربلا و نجف هم گذرى داشته باشم همين گلايه را از پدر بزرگوار و برادر شهيدت خواهم داشت. قسمت اعظم آن شب به همين حال گذشت. در آن شب، برخلاف شبهاى پيشين، كمتر به گنبد خضرا نگريستم و كمتر به آن سبزتر از همه سبزىهاى عالم نگاه كردم. لحظات فتح سحرگاهى نزديك شد. در مقابل شرطهها، صفآرايى كرديم، ميليمتر ميليمتر جلو مىرفتيم و آنان عقبنشينى مىكردند. در ايدهآلترين مواضع نسبت به سحرهاى قبل قرار گرفتم. آن روز مىتوانستم نخستين فاتحى باشم كه از باب جبرئيل عبور مىكند ودر محراب پيغمبر خاتم در اولين مسجد مسلمين، آخرين نمازهاى شبِ حضور در مدينه را بخوانم. صداى ملكوتى اذان برخاست. باب جبرئيل با آن حالت الهى شروع به باز شدن كرد. اولين كسى بودم كه پاى به درون حرم نهادم. ناگهان كودكى كه نمىدانم از كجا پيدا شد؛ در برابرم ظاهر شد. بايد خودم را كنترل مىكردم كه كودك صدمه نبيند. كنترل كردن همان و زمين خوردن همان. بابلنداى قد بر روى فرش كف حرم افتادم و حركت ادامه پيدا كرد تا محكم به سكوى پشت حرم پيامبر خوردم و خون از چند جاى دست و پايم بيرون زد. براى تطهير از حرم بيرون آمدم و تا آماده شدم و