115كن. همين كه تو را از ميان هزاران داوطلب برگزيدهاند، بدان كه دعوت حق است؛ لبّيك بگو. برگذشتهات خط بطلان بكش، خداوند تو را بخشيده است و... در اين باب هرچه خداوند يارىام كرد بر لب آوردم. تا حدودى سبك شد. در يكى از روزها از او پرسيدم كه چرا در هيچيك از جلسات فلسفۀ احكام تو را نمىبينم؟ و يادآور شدم كه جلسات روحانى زيبايى است. همانروز عصر آمد. باز هم در ميان كلمات استاد كلامى بود دلالت بر گفتار من. در جلسه با فاصله نشسته بوديم. با زبان نگاه سؤال كردم كه آيا جواب خود از خداى را كه بر زبان استاد جارى شد؛ شنيدى؟ كه با همان زبان اشارت پاسخ داد؛ آرى، شنيدم.
در پايان جلسه او را بسيار منقلب ديدم. پاسخ از خدا گرفته بود. روزهاى باقيمانده با آرامش عبادت مىكرد.
* * *
گفتم كه با خدا و پيامبر و ائمۀ اطهار عليهم السلام سخن بگوييد و در واقع گفتوگو كنيد كه پاسخ خواهيد شنيد.
در آخرين شبِ حضور در مدينه، در كنار ديوار بقيع نشسته بودم و روى سخنم با حسنبن على عليهما السلام ، فرزند فاطمه بود. گله از فاطمه عليها السلام بود. انتظار داشتم كه در خانهاش به ديدارم بيايند. فاطمه و على با فرزندانشان، همانگونه كه گاهى در خانۀ خودم آنان را زيارت كرده بودم. انتظار