71اينجا دو جامۀ احرام، آن را از انسان مىگيرد و همه مثل هم مىشوند. اگر «خود محورى» نشانۀ تكبّر و خودبزرگ بينى است، اينجا خود را در «جمع» فانى ساختن و قطره وار به دريا پيوستن و خود را نديدن و مطرح نكردن در كار است و خاكى بودن و خاكى زيستن. سعى بين صفا و مروه گامى ديگر در اين راه است و «هروله» تكاندن خود از غرورها و كبرهاست.
وقتى انسان خود را در درياى خلايق «گم» مىكند و چون قطرهاى به اين اقيانوس مىپيوندد، در اين «خود فراموشى» و «خدا جويى» است كه هويّت بندگى خويش را مىيابد. در آمدن از پوسته و قشر زندگى روز مرّه، عمقِ مفهوم حيات را ترسيم مىكند. بناست كه حاجى همچو ابراهيم خليل، در اينجا بت شكنى كند و شيطان را رجم و سنگسار كند. امّا بت او، همان «نفس» است و شيطانش همان «خود».
وقتى حجّ حاجى تمام است كه توانسته باشد نفسانيّات را در «مذبح ايمان» ذبح كند و «خود» رادر قربانگاه منا، زير پا بنهد و تيغ بر حلق «نفس امّاره» بگذارد...
راستى... چه تعداد از اين انبوه زائران خانۀ خدا، به عمق معارف حج و درسهاى اين سفر شگفت، پى بردهاند و در عالم روحى آن به سر مىبرند؟ و چه تعداد، بر خوردى سطحى و نگاههاى بىعمق و بىنفوذ دارند و شكل گرايانى هستند،