27اى بقيع خاموش!... مگر خورشيد برآيد، تا سيماى تو در فروغ آن روشن شود.
اى كه خاموشىات، چون آرامش درياست! با دلى پرخروش ولى خاموش ايستادهاى و ما را نظاره مىكنى.
«بقيع»، مزرعۀ غم و كشتزار اندوه است. درختى كه در اين غريب آباد مىرويد، ريشه در مظلوميتى هزار و چهار صد ساله دارد.
اينجا ديگر بايد عنان را به دست «دل» سپرد، اينجا بايد دل را در چشمۀ «اشك» شستشو داد.
دل، در سايۀ اشك است كه نرم مىشود و آرام مىگيرد.
عقدههاى دل، تنها با سرانگشت اشك، باز مىشود. تنها اشك ديده، زخم دل را تسكين مىدهد.
بگذار ببارد اين چشم، بگذار بريزد اين اشك، «مدينه»، همچنان مظلوم است و «بقيع»، مظلومتر! «اهل بيت» همچنان غريبند، و پيروانشان غريبتر! اين «سند»، سالهاست كه به گواهى ايستاده است و روشنتر از هر استدلال و گوياتر از هر كتاب و دليل، برهان مظلوميتهاى جبهۀ حقّ است.
هنگام ورود به خاك بقيع، كفشها را كه در مىآورى و پايت، خاك اين مزار را لمس مىكند، دلت هم مىشكند.
قبور بىسايبانِ مانده در برابر آفتاب را كه مىبينى،