127و بر خاك خفتن! اگر هميشه، خود را مىديدهاى، با همۀ منصبها و عنوانها و اعتبارها، اينك زنى چون «هاجر» و جوانى چون «اسماعيل» را مىبينى و برگِرد خانهاى از سنگ مىچرخى و «بيت خدا» را محور حركت خويش مىسازى.
سعى در صفا و مروه، گامى ديگر در اين راه است، و...
«هروله»، تكاندن خود از غرورها و كبرهاست.
وقتى به فرمان حق، از خانه و هتل و استراحتگاه دست مىكشى و آواره و مقيم كوه و دشت و بيابان مىشوى و در درياى خلايق، «گم» مىشوى، آنگاه است كه خود را پيدا مىكنى و هويّت بندگى خويش را در «خود فراموشى» و «خداجويى» مىيابى.
اصلاً تو كيستى كه به حساب آيى؟! تو چه داشته و دارى، كه سبب غرورت شود؟ چه امتياز پايدار و ماندگارى دارى كه عامل تكبّرت گردد؟ در اين وقوفها، حالتى اضطرارى و موقعيّتى موقتى و شرايطى كم امكانات براى تو پيش مىآيد.
اينجاست كه از «روز مرّگى» به در مىآيى و از پوسته و قشر زندگى، به عمق مفهوم حيات پىمىبرى.
اينجا هم كبر و خود بزرگبينى؟ باز هم خود را برتر ديدن و انتظار سلام و احترام داشتن؟ باز هم «خود» را ديدن؟