134مىداد؛ دوستى كه مرا به ايشان ارادتى است كه از هر گونه شوائب مبرّى است. و موضوع صحبت هيچ رابطهاى با سفر حج نداشت؛ بلكه با امرى پيوند مىخورد كه بر محور آن، ماهها جلساتى در معيّت فرزانگانى با جناب ايشان داشتيم. اظهار داشتند: هفتۀ ديگر جلسهاى داريم كه لازم است در آنجا حضور به هم رسانى. به ايشان عرض كردم: مگر عازم حج نيستيد؟ فرمودند:
مگر شما عازم سفر حج نمىباشيد؟! هر چند، با بيانى اظهار داشتم: از طرف ما هيچ مانعى براى چنين تصميمى وجود ندارد! مژده دادند از طرف ديگر نيز مانعى براى اين تصميم در ميان نيست.
به همين جهت روزهايى قبل از انجام سفر با دانشجويانى كه در دانشكدههاى مختلف با آنها درس داشتم، قضيۀ سفر حج را خاطر نشان ساختم؛ دانشجويانى كه اكثر و بلكه تمام آنها افرادى متديّن و آرزومندانى مشتاق و شيداى اين سفر مىباشند و گروهى از آنان آميخته با حسرتى - كه ريشه در نوميدى از سفر حجّشان داشت - سخت التماس دعا داشتند. و واقعاً اين بنده نيز چه در مدينه و چه در مكّه - تا آنجا كه در توان حافظه و ذاكرهام بود، يكايك آنان را در مدّ نظر مىگرفتم و درخواست آنها را در كنار بارگاه نبوى و نيز مسجد الحرام با خداوند متعال در ميان مىگذاشتم.
در روز پنجشنبه 15 / 2 / 73 \23 ذيقعدۀ 1414ق. با بدرقۀ اهل و عيالم، كه تا آشيانۀ فرودگاه مرا دنبال مىكرد، ساعت حدود سه بعد از ظهر آنان را وداع گفتم، البته پيشتر تلفنى با مادرم و نيز خواهران و برادران و منسوبان ديگرم، كه در شهرستان بابل به سر مىبرند، مراسم خدا حافظى به