97طلوع فجر دميد.پياده شديم و نماز صبح را خوانديم.من از جا حركت كردم و ايستادم هوا قدرى روشن شده بود.به من گفت:بالاى آن تپه چه مىبينى؟
گفتم:خيمهاى مىبينم كه تمام اين صحرا را روشن كرده است.
گفت:بله درست است،منزل مقصود همان جاست.جايگاه مولا و محبوبمان همانجاست.
آنوقت گفت:برويم.
گفتم:شترها را چه بكنيم؟
گفت:آنها را آزاد بگذار.اين جا محل امن و امان است.با او تا نزديك خيمه رفتم،به من گفت:تو صبر كن.خودش قبل از من وارد خيمه شد و چند لحظه بيشتر طول نكشيد كه بيرون آمد و گفت:خوش به حالت،به تو اجازه ملاقات دادند،وارد شو.
من وارد خيمه شدم،ديدم آقايى بسيار زيبا،با بينى كشيده و ابروهايى پيوسته و برگونه راستش خالى بود كه دلها را مىبرد باكمال ملاطفت و محبت احوال مرا پرسيد و فرمود:پدرم با من عهد كرده كه در شهرها منزل نكنم؛بلكه تا موقعى كه خدا بخواهد در كوهها و صحراها بسر ببرم تا از شرّ جباران و طاغوتها محفوظ باشم و زير بار فرمان آنها نروم تا وقتى كه خدا اجازه فرجم را بدهد.
من چند روز ميهمان آن حضرت در آن خيمه بودم و از انوار و علومش استفاده مىكردم تا آنكه خواستم به وطن برگردم،مبلغ پنجاههزار درهم داشتم،خواستم به عنوان سهم امام تقديم حضورش كنم.قبول نكرد و فرمود:از قبول نكردنش ناراحت نشو؛اين به علّت آن است كه تو راه دورى در پيش دارى و اين پول مورد احتياج تو خواهد بود.