96گاهى با خودم مىگفتم:آيا خوابم راست بوده يا خيالاتى بوده است كه در خواب ديدهام.
يك روز كه سر در گريبان خود برده و در گوشهاى نشسته بودم،ديدم دستى بر شانهام خورد.شخصى كه گندمگون بود به من سلام كرد و گفت اهل كجايى؟
گفتم:اهل اهواز.
گفت:ابنخطيب را مىشناسى؟
گفتم:خدا رحمتش كند از دنيا رفت.
گفت:«انّا للّٰهوَانّا الَيهِ راجِعُون»مرد خوبى بود به مردم احسان زيادى مىكرد،خدا او را بيامرزد.
سپس گفت:على بن مهزيار را مىشناسى؟
گفتم:بله خودم هستم.
گفت:اهلاً و مرحباً اى پسر مهزيار! تو خيلى زحمت كشيدى براى زيارت مولايت حضرت بقيه اللّٰه عليه السلام.به تو بشارت مىدهم كه در اين سفر به زيارت آن حضرت موفق خواهى شد.برو با رفقايت خداحافظى كن و فردا شب در شعب ابىطالب بيا كه من منتظر تو هستم تا تو را خدمت آقا ببرم.
من با خوشحالى فوق العاده به منزل رفتم و وسايل سفرم را جمع كردم و با رفقا خداحافظى نموده و گفتم:بايد چند روزى به جايى بروم.آن شب به شعب ابى طالب رفتم و ديدم او در انتظار من است.
هر دو سوار شتر شديم و از كوههاى عرفات و منا گذشتيم و به كوههاى طائف رسيديم.او به من گفت:پياده شو تا نماز شب بخوانيم.من پياده شدم و با او نماز شب خواندم و با ز سوار شديم و به راه خود ادامه داديم تا