145
كز تجارت سود بسيار آمدت
جوانى عارف
يكى از بزرگان گفته است:سالى از سالها ارادۀ حجّ كردم.در اثناى راه از قافله باز ماندم.توكّل بر خدا كرده،شتر مىراندم.جوانى را ديدم كه از كنارۀ بيابان تنها مىآمد و جامۀ مختصر پوشيده بود.نه زادى،نه راحلهاى، نه انيسى؛همين كه به من رسيد،به او گفتم:اى جوان! از زندگانى سير شدهاى كه اين چنين در باديه آمدهاى و يا چون من از قافله جدا ماندهاى؟
گفت:جدا نماندهام،خود آمدهام.گفتم:زاد و راحله و طعام و آبت كجاست؟ اشاره به سوى آسمان كرد.خواستم او را امتحان كنم،گفتم:من تشنهام،شربتى آب سرد به من بده.او دست در هوا كرد،قدحى آب بگرفت گويا اينكه در داخل آن يخ انداخته بودند.آن را به من داد، آشاميدم.من در تعجّب مانده،گفتم:اين مقام و منزلت را از كجا يافتى؟ گفت:«اذكره فى الخلوات يذكرنى فى الفلوات»؛«او را در خلوتها ياد مىكنم،او هم مرا در سختىها ياد مىكند.» 2
بر خداست به مقصد رسانيدن
شيخ فتح موصلى روايت مىكند:در صحرا سلام كردم،نوجوانى را