144
آه عارفانه
جوان فرزانهاى مىخواست مناسك حجّ واجب را انجام دهد،ولى مشكلى پيش آمد و حجّ او فوت شد.جوان از ته دل آهى كشيد و بر اين عدم توفيق افسوس خورد.
شد جوانى را حجّ اسلام فوت
از دلش آهى برون آمد به صوت
سفيان ثورى كه در آن جا حاضر بود،رو به جوان كرد و گفت:من چهار بار حجّ خانه خدا را به جاى آوردهام،آيا حاضرى پاداش آن آهت را با ثواب حجّهاى من عوض كنى؟ آن جوان جواب داد:بلى،حاضرم.معاملۀ نيكويى انجام گرفت و هر دو طرف راضى شدند.
بود سفيان حاضر آن جا غمزده
در آن شب سفيان در خواب ديد كه از هاتف غيبى ندايى آمد كه:اى سفيان! تجارت پرسودى كردى و اگر منفعتى خواستى امروز برايت حاصل شد.از اين سود فراوان تو،خداوند همه حجّها را قبول كرد و از تو خشنود گرديد.خوش به حالت كه حجّ واقعى از آن تو است.
ديد آن شب اى عجب سفيان به خواب
كامدى از حق تعالىش اين خطاب