120چنان كن كه تو را فراموش نكند.غلام برگشت و به خواجۀ خود گفت:
مردى را يافتم چنان كه گفته بودى،زر را به او دادم.گفت:آن مرد چه گفت.
غلام گفت:چنين و چنان گفت.خواجه گفت:بسيار نيكو گفته است.
نعمت را حواله به آن كرده كه به حقيقت به او داده بود. 1
صلوات بر محمد و آل او عليهم السلام
سفيان ثورى حكايت مىكند،در مكه مشغول طواف بودم،ناگاه مردى را ديدم كه قدم از قدم برنمىداشت،مگر اين كه صلواتى مىفرستاد.به آن شخص خطاب كردم:چرا تسبيح و تهليل نمىكنى و اتصالاً صلوات مىفرستى؟ آيا تو را در اين خصوص حكايتى هست؟ گفت:تو كيستى خدا تو را بيامرزد؟ گفتم:من سفيان ثورى هستم.جواب داد:به جهت اين كه تو در اهل زمان خود غريبى،حكايت خود را به تو نقل مىكنم.
سالى من در معيّت پدرم سفر مكّه نموديم.در يكى از منازل پدرم مريض شد وبا همان مرض از دنيا رفت.صورتش سياه شد و چشمانش كبود و شكمش آماس كرد.من گريه كردم و به خود گفتم كه پدرم در غربت فوت كرد آن هم به اين وضعيت،ناچار رويش را با لباسى پوشانيدم و همان ساعت خواب بر من غلبه كرد.در خواب شخصى را ديدم بىاندازه زيبا و خوش صورت بود و لباسهاى فاخر در برداشت.شخص مزبور نزد پدرم آمد و دستش را به صورت پدرم كشيد؛ناگهان صورتش سفيدتر از شير شد و دستش را به شكم پدرم مسح كرد،به حال اوّلى برگشت و اراده نمود كه برود.برخاستم و دامن عباى او را گرفتم و عرض كردم:اى سرورم! تو را قسم مىدهم به خدايى كه در همچو وقتى تو را بر