115را لايق آن نيست.تو درويشى را شنيدهاى امّا چاشنى او را نچشيدهاى.پس آن درويش خجل و منفعل گشت و جماعتى كه در آن جا حاضر بودند به كلمات بازرگان آفرين گفتند و تحسين كردند و اين مثل از آن بازرگان به يادگار مانده است كه:«ناخوانده به خانۀ خدا نتوان رفت». 1
ترك حج
مرحوم حاج عبدالعلى مشكسار نقل كرد كه يك روز صبح در مسجد، آقا احمد مرحوم عالم ربّانى آقاى حاج سيّد عبد الباقى-اعلى اللّٰه مقامه - پس از نماز جماعت به منبر رفت و من حاضر بودم.فرمود:امروز چيزى را كه خودم ديدهام،براى موعظۀ شما نقل مىكنم.
رفيقى داشتم از مؤمنان،مريض شد به عيادتش،رفتم؛چون او را در حال سكرات مرگ ديدم،نزدش نشستم و سورۀ يس و صافات را تلاوت كردم.اهل او از حجره بيرون رفتند و من تنها نزدش بودم.پس او را كلمۀ توحيد و ولايت تلقين مىكردم؛ولى من هر چه اصرار كردم،نگفت،با اين كه مىتوانست حرف بزند و با شعور بود.پس ناگاه باكمال غيظ متوجّه من شده و سه مرتبه گفت:يهودى،يهودى،يهودى.
من بر سرخودم زدم و طاقت توقف ديگر نداشتم.از حجره بيرون آمدم و اهلش نزدش رفتند.درب خانه كه رسيدم،صداى شيون و ناله بلند شد.معلوم گرديد كه مرده است.پس از تحقيق از حالش معلوم شد كه اين بدبخت چند سال بود كه واجب الحجّ بود و به اين واجب مهم الهى اعتنايى ننموده تا اين كه يهودى از دنيا رفت. 2