96اين مىانديشيدم كه يك خطا يعنى محرم باقى ماندن !! يعنى حرام شدن 24 چيز بر انسان.
ساعت 2 صبح، مدير كاروان، اطلاع داد كه چون خانمها خيلى خسته هستند آنها را به هتل مىبرد تا نماز صبح را در هتل بخوانند و بعد بخوابند. تا نماز صبح حدود دو ساعت وقت داشتم حالا ترسى هم نداشتم. مىتوانستم با خيال راحت طواف كنم.
يا حَىّ يا قيّوم
از يك طرف احساس سرافرازى و رضايت مىكردم كه به شكرانۀ خدا واجبات مناسك عمرۀ مفرده تمام شد و حال از احرام بيرون آمدهام و از طرفى هم غمى و دردى موهوم در وجودم سنگينى مىكرد كه اى بدبخت، بيچاره! 8 جزء عمرۀ مفرده را طوطى وار به جا آوردى، چه فهميدى؟ راستى هم اين درد را با كه گويم؟ چه كسى بهتر از خدا به درد دلم گوش مىدهد؟ او كه خانهاش در چند قدمى است، او كه مرا پذيرفته است! پشت مقام ابراهيم بودم. كمى خودم را جابهجا كردم تا در خانهى خدا را بهتر ببينم. دست به سوى آسمان بلند كردم. خون بدنم به جوش آمد. نه حرفى بلدم و نه مىتوانم حرف بزنم به فكرم فشار آوردم تا جملهاى پيدا كنم كه در مقابل خدا بگويم. بدجورى مىجوشيدم. چند لحظه، دستها مقابل و رو به در خانهى خدا ايستادم و بغضم را فرو خوردم تا بتوانم كلمهاى بگويم.
چه كلامى بهتر از خود قرآن. لذا گفتم: اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ (انفجار درون و هاىهاى گريه...) إِلاّٰ هُوَ... (هاىهاى گريه،)... اَلْحَيُّ الْقَيُّومُ... (باز هم گريه و گريه) لاٰ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لاٰ نَوْمٌ لَهُ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي الْأَرْضِ هر كار