86را نمىشنيدم. گمان كردم كه ساكش را يافته است وگرنه او نمىتوانست آرام و خونسرد بماند، در حالى كه تمام اشياء مهم دو نفرمان از دست رفته باشد. اژدهاى درون كمكم آرام گرفت. شايد 20 دقيقه در حالت برزخ بودم تا مجدداً به حال اوليهام برگشتم.
فرشتهها بالبال مىزدند
اتوبوس در اتوبانى صاف و هموار با سرعت پيش مىرفت. كمى دورتر از اتوبان، صحرا بود و صحرا! صحرا بود و شب! شب بود و هزاران راز! شب بود و هزاران رمز! سكوت فرياد مىكرد! سكوت هزاران راز و رمز را معنا مىكرد! هزاران فرشته بر فراز كوره راهها، بال بال مىزدند! راههايى كه روزگارى گرامىترين ميهمانان خدا، بندههاى واقعى خدا، محمد صلى الله عليه و آله ، على عليه السلام ، حسن عليه السلام و حسين عليه السلام و... شجره پاك نبوت عاشقانه به سوى معبود خويش مىشتافتند و لبَّيكشان واقعاً كه لبَّيك بود. بوى عطر آنها هنوز در اين راهها به مشام فرشتگان مىرسد و آنها را سرمست مىكند. اى واى، و صد واى كه نه من چيزى درك مىكنم و گمان هم نمىكنم كه آنان كه با من همسفرند چيزى بيشتر از من درك كنند. كاش كه لااقل كمى درك مىكردم و مىفهميدم كه محمد صلى الله عليه و آله ، على عليه السلام و ساير ائمه اطهار عليهم السلام كه از اين راهها سوار بر شتر و يا پاى پياده با كمترين آذوقه با تحمل سختىها و مرارتها چند هفته از اين مسيرها به سوى معبود مىرفتند، چه فكر مىكردند؟ در انديشههاى شان چه مىگذشت؟ به چه مىانديشيدند؟ آن هم در لباس احرام. فكر مىكنم سكوت كنم و نادانىام را نهان بدارم، سنگينترم. درك اندكى از اين بحر عرفان و تر كردن سر انگشتى از اين اقيانوس بيكران، لازمهاش رعايت موارد زير است: