66و بزرگوارشان حضرت حمزه بخوانند و هم خاطرۀ جانكاه و دردناك فاجعۀ احد و رنج و مشقت و ايثار پدر و جد بزرگوارشان را تازه كنند. پس هر جا كه قدم مىگذارم، بدون شك بارها و بارها آن بزرگواران قدم گذاشتهاند!!
رو كردم به حاجآقا گفتم:
حاج آقا! مايليد...
بغض چنان گلويم را فشار داد كه نتوانستم بقيه را بگويم، كمى صبر كردم، بغضم را فرو دادم، نفس عميقى كشيدم. حاجآقا متوجۀ حالم شده بود و منتظر كه چه مىخواهم بگويم؟
دوباره گفتم: حاج آقا مايليد روضۀ بقيع و يا شهداى احد را بخوانى؟! هنوز كلمه آخر را تمام نكرده بودم كه بغضم تركيد و هاىهاى گريستم، حاجآقا هم گريست. خوب كه دلم خالى شد. آن چه در ذهنم مىگذشت، براى حاجآقا گفتم. اين بار حاجآقا هم از ته دل گريست و هر دو با هم گريستيم.
باغها و زمينهاى پر از چاله و چوله و جادۀ در دست ساخت را پشت سر گذاشتيم و داخل شهر شديم. مغازههاى پر از كالاهاى آمريكايى، اروپايى و ژاپنى، هتلهاى بسيار شيكى ساخته شده با مصالح ايتاليايى و آمريكايى، يك دنيا رفاه و نعمت، در جايى كه روزگارى مالامال بود از عشق و ايمان و رياضت و معنويت. كوه احد پشت سر و در پشت ساختمانهاى بلند و مرتفع، داشت از نظر ناپديد مىشد، فقط چند نقطۀ مرتفع كوه هنوز برايمان دست تكان مىداد و خداحافظى مىكرد. چه قدر برايم مشكل بود كه بپذيرم، دارم آخرين نگاهها را به كوه مىاندازم و شايد ديگر حتى تا آخر عمرم اين كوه را نبينم! تصورش خيلى مشكل بود.