236گفت: حتماً ماشين به موقع نخواهد رسيد. دوباره پياده شديم كمى كه راه آمديم، رفقا را ديدم كه پرچم دستشان بود و شما هم آن جا بودى.
از حاجى طلب عفو و بخشش كردم كه من و 15-16 نفر ديگر آنها را جا گذاشتيم و رفتيم! و بسيار افسوس خوردم كه اگر من با اين حاجى و يا حاجآقاى هاشمى (حاجى 5) مىبودم؛ سعادت شنيدن آن صدا و ديدن آنها نصيبم مىشد. ولى در هر صورت من و ساير افرادى كه از همه جلو افتاده بوديم پس از حدود يك و نيم ساعت به مشعرالحرام رسيديم، ولى اين افراد گويى با زمان خيلى كمترى آن مسافت را طى كرده بودند!
حاجيه خانم 20:
مادرم جوانتر شده
با كاروان خوزستان، همراه مادرم آمدهام. مادرم 75 سال دارد، سالهاست كه مريض است، حتى دستشويى نمىتواند برود. من و مادرم همسايه هستيم و تمام كارهاى مادر را من انجام مىدهم. خواهرم سال قبل فوت كرد. مادرم حتى نتوانست سر خاكش بيايد، ولى چند سال است كه مرتب مىگويد مرا خانهى خدا ببريد! من اصلاً با اين كار راضى نبودم. زيرا خودم هم چندان حال خوبى ندارم و نمىتوانستم به راحتى مشكلات مادر را در خانهاش حل كنم، تا چه رسد به مسافرت؛ آن هم به مدت يك ماه و با اين همه گرفتارىها!
روزى كه راه افتاديم يقين داشتم كه نه من مىتوانم مناسك و اعمال حج را انجام دهم و نه مادر. حالا كه 25 روز مىگذرد، نمىدانم چه شده كه نيمى از كارها را خود مادر انجام مىدهد! مثل اين كه 20 سال جوانتر شده است.