235
حاجى19:
آنها صدايم كردند
حاجآقاى سواديان هم كاروانىام و سرنشين اتوبوس شماره 4 از عرفات به مشعر بود كه من هم در آن اتوبوس بودم، اظهار داشت: از عرفات به مشعر من هم در همان اتوبوسى بودم كه شما بوديد. شما كه پياده شديد و رفتيد، پشت سر شما من و 5-6 نفر ديگر هم پياده شديم. سنم از همه آنها بالاتر بود. وزن من هم سنگين است. پايم هم مىلنگد، مريض احوال هم هستم. لذا نمىتوانستم پا به پاى آنها راه بروم. آنها جلو افتادند. من و 2-3 نفر مانديم. يك اتوبوس غريبه كنار جاده بود، همراهانم سوار شدند ولى من ترسيدم و سوار نشدم.
تنها ماندم، ساكم هم سنگين بود. ماندم كه چه كار كنم؟ وحشتم برداشت. دوروبرم را نگاه كردم، آشنايى نديدم. حدود 150 متر لنگلنگان آمدم، كاملاً خسته و از نفس افتاده بودم. خواستم آن طرف جاده بروم شايد آشنايى پيدا كنم، كه يك نفر صدايم كرد: «سواديان».
برگشتم، كسى را نديدم! دوباره صدايم كرد: «سواديان». كسى را نديدم! دفعه سوم صدايم كرد! پشت سرم را نگاه كردم، دو نفر با لباس غير احرام بودند، سنشان حدود 40-45 سال بود. با من احوالپرسى كردند. گفتم: من رفقايم را گم كردهام، جايى را بلد نيستم. نمىدانم در اين تاريكى چه كار كنم؟ يكى از آنها گفت: ناراحت نباش دوستانت صد متر جلوتر ايستادهاند، همين طور مستقيم كه بروى، به آنها مىرسى. كمى كه راه آمدم، آقاى صنوبرى (مسئول اتوبوس شماره 4) تعدادى از دوستان را متوقف كرده بود كه ماشين بيايد و مجدداً سوار شوند. من هم با آنها ملحق شدم. مدتى مانديم ماشين ما رسيد، سوار شديم. مقدارى كه راه آمديم متوجه شديم كه نمىرسيم. حاجآقاى هاشمى (حاجى 5) هم