227نمىدادند. با توكل به خدا آمدم. از وقتى كه در ايران به فرودگاه آمدم تا حالا كه حج در حال تمام شدن است، هيچ مشكلى برايم پيش نيامده و اصلاً يادم رفته كه قلبم بيمار است.
حاجى7:
شك كردم كه او كيست؟
روحانى و اهل قم هستم. 20 بار است كه به حج مشرف مىشوم. در تمام اين سالها آرزوى ديدن آقا را مىكردم. براى ديدنش مخصوصاً زمانى كه مشرف مىشوم، اعمال زيادى انجام مىدادم و دعاهاى مخصوص مىخواندم. حدود 10 سال قبل يك بار در حال نماز و پشت مقام ابراهيم، ديدم يك نفر دو متر جلوتر از من و كمى دست راست نماز مىخواند. از قيافه، حالات و وَجَنات او خوشم آمد. نمازم را سريع خواندم تا با او احوالپرسى كنم. نماز كه تمام شد، او را گم كردم از فردى كه در كنارش نماز مىخواند، پرسيدم: اين سيّد كه در كنار شما نماز مىخواند، كجا رفت؟ گفت: هيچ سيّدى اين جا نماز نمىخواند!
دو روز بعد كه باز در همان جا نماز مىخواندم؛ همان سيّد را در همان موقعيت و با همان وَجَنات در حال نماز ديدم. با هيجان نمازم را تمام كردم، او هم نمازش را تمام كرد. به طرفش رفتم، او هم به طرف خانهى خدا رفت، هر دو به راحتى مىرفتيم، انگار كه كسى در حال طواف نبود.
او به يك مترى كعبه كه رسيد؛ شروع به طواف كرد. من هم در همان يك مترى كعبه، به دنبالش طواف مىكردم. او رفت و رفت تا به نزديك ركن حجرالاسود رسيد. بعد رو به حرم ايستاد و به خانهى خدا خيره شد و من هم رو به ايشان و پشت به خانهى خدا ايستادم و محو جمالش شدم. بعد از چند دقيقه سلام كردم، جوابم را داد. پرسيدم: شما اهل كجا هستيد؟ گفت: