173
مقدّمه
چه مىخواهيم؟
اين بار سفرنامه نمىنويسم، سايهى انديشه را دنبال مىكنم. ذهن و انديشه براى خود دنيايى دارد. دنياى ذهن حد و مرز ندارد. خوب، بد، زشت، زيبا، حلال و حرام در آن رخنه مىكند. هميشه در تلاش است.
خيلى مطالب را «دريافت» مىكند. برخى نامفهوم، برخى بىمعنا و برخى هم معنادار. تشخيص اين كه كدام «دريافت» بىمعنى و كدام معنادار است؛ شايد مشكل باشد.
در اولين روز، بعد از چندين ساعت ذكر، دعا و نماز در مسجدالنبى صلى الله عليه و آله خيلى خسته شدم و چشمانم سنگينى مىكرد. همچنان كه ذكر مىگفتم، يك بار به نظرم رسيد كه تمام دعاهاى زائرين، گويى به وسيلۀ يك مكنده از فضاى مسجدالنبى صلى الله عليه و آله جمع مىشود و مانند دانههاى گندم به دهانهى سنگ آسياب مىريزد، پودر مىشود و سپس داخل گودالى مىگردد! كمى خودم را هوشيار كردم تا اين گونه تخيّلات به سرم نزند. كمى فكر كردم، آيا اين خيال و رؤيا، چه مفهومى مىتواند داشته باشد؟ شايد به خاطر عدم درك مفاهيم و نداشتن حضور قلب، بسيارى از دعاها و اعمالمان بىمحتوا، كم اثر و بىارزش باشد كه فقط به درد آسياب