151كنار ستونى در جاى مسقف مسجدالحرام شروع به ذكر و راز و نياز و استغاثه نمودم و از خداوند خواستم كه كمكم كند تا در حين نماز فقط چند لحظهاى حالى به حالى شوم. تا يك لحظه هم كه شده مزهى نماز خواندن نمازگزاران واقعى را درك كنم. مانند نماز افرادى چون شيخ رجبعلى خياط، حاج محمد اسماعيل دولابى و امثال آن كه البته حساب نماز چهارده معصوم جداست و به حريم آنان عقاب انديشهى عارفان هم راه ندارد تا چه رسد به پشهى ناچيزى چون من.
به اميد استعانت از خداوند، نماز تحيّت دو ركعتى شروع كردم. گفتم آنقدر ادامه دهم تا شده حداقل يك ركعت نماز درست و حسابى بخوانم.
خيلى با دقت، با تمركز و توجه همراه با التماس و استغاثه، ساعاتى نماز خواندم، چند لحظه استراحت كردم و مجدداً نماز تحيت. در نمازهاى يوميهى واجب جرأت اين چنين دقّت و تمركزهايى نداشتم زيرا ممكن بود تعداد ركعتهاى نماز را هم فراموش كنم. نمىدانم چند تا دو ركعتى ديگر خواندم و در كجاى نماز بودم كه يك باره مشاهده كردم كه در فضا قرار دارم! هيچ چيز ديده نمىشد، نه خورشيد و ستارهاى در بالا و نه زمين و كوهى در پايين، تنها و با اندامى لاغر و بلند روى يك تختۀ الوار نازك قرار داشتم! روبرويم تعدادى الوار نازك هر كدام به فاصلهى يك قدم به موازى هم قرار داشت مانند الوارهاى زير ريل راه آهن، و من جرأت برداشتن قدم از قدم نداشتم! چه الوارها هم به جايى وصل نبود! گيج و درمانده! مانده بودم كه چه كنم؟ كجايم؟ جرأت و توان هيچ كارى نداشتم. نمىدانم سرانجام چه شد؟ نفهميدم چگونه از آن حالت در آمدم؟ يادم نيامد كه در حال قيام بودم يا ركوع يا سجود؟! نمىدانم بقيۀ نماز را خواندم يا نه؟! يك گيجى و منگى عجيب! من كه آمده بودم ابرو را