126آب زمزم برطرف كرديم و يك ربع بعد، در مدار طواف كنندگان قرار گرفتيم. اين بار با هم طواف كرديم، من دعا مىخواندم همسرم هم تكرار مىكرد تا وقت نماز. شانس به من يارى كرد نماز را در قسمت حطيم قرار گرفتم. طرف راستم يك جوان سبزه، ظريف و بسيار مؤدب بود كه بعد از نماز موقع دست دادن خيلى تعظيم و كرنش كرد، طرف چپم مرد بسيار جالبى بود كه دوست داشتم ساعتها نگاهش كنم، او مردى كوتاه قد و باريك اندام بود، با ريشى كاملاً سفيد و عرقچينى گلدوزى شده بر سر، به احتمال زياد اهل افغانستان و يا از نژاد افغانى بود، علاوه بر لباس گلدوزى و قيطانى شده يك بافتنى از نوع گليم و تسمه مانند به پهناى حدود 15 سانت و بلندى حدود دو متر كه دو سر آن را به هم دوخته و حمايل كرده بود. به طورى كه قسمتى روى شانه راستش و قسمتى روى ساق پاى چپش قرار داشت و به آن حدود 30 عدد منگوله دوخته بود.
منگولهها قرمز، آبى، سفيد و سياه، بنفش و سبز بودند. اين مرد قبل از اين كه كنار من بيايد و به نماز بايستد، رو به روى خانه خدا راست و بى حركت ايستاده بود. يكى از شرطهها به او چيزى گفت. ولى او نه پاسخى داد و نه واكنشى نشان داد. شرطه كه فردى جوان و نسبتاً مهربان بود، او را ترك كرد و دنبال امر و نهى كردن بقيه رفت. همه به صف نماز ايستادند، ولى او هنوز مثل يك مجسمه بى روح ايستاده بود و انگار كه جايى را هم نگاه نمىكرد و كسى را هم نمىديد، بعد يك خادم به او نزديك شد و يكى دو بار چيزى به او گفت، مرد باز هم تكان نخورد، خادم علىرغم اين كه مردى سختگير و خشن به نظر مىرسيد، خندهاش گرفت، با دست چند بار به آرامى به شانه مرد زد. مرد نيم نگاهى به خادم انداخت، باز رو به حرم كرد و به عالم خود فرو رفت. خادم اين بار بازوى مرد را گرفت و به