51مدائنى روايت كرده كه: «حسن و حسين و عبداللّٰه بن جعفر به راه حج مىرفتند. توشه و تنخواه آنان گم شد. گرسنه و تشنه به خيمهئى رسيدند كه پيرزنى در آن زندگى مىكرد، از او آب طلبيدند. گفت: اين گوسفند را بدوشيد و شير آن را با آب بياميزيد و بياشاميد. چنين كردند.
سپس از او غذا خواستند، گفت: همين گوسفند را داريم، بكشيد و بخوريد. يكى از آنان گوسفند را ذبح كرد و از گوشت آن مقدارى بريان كرد و همه خوردند و سپس همانجا به خواب رفتند. هنگام رفتن به پير زن گفتند: ما از قريشيم، به حج مىرويم، چون باز گشتيم نزد ما بيا با تو به نيكى رفتار خواهيم كرد و رفتند.
شوهر زن كه آمد و از جريان خبر يافت، گفت واى بر تو! گوسفند مرا براى مردمى ناشناس مىكشى، آنگاه مىگوئى: از قريش بودند!؟.
روزگارى گذشت و كار بر پير زن سخت شد، از آن محل كوچ كرد و به مدينه عبورش افتاد. حسن بن على او را ديد و شناخت. پيش رفت و گفت: مرا مىشناسى؟ گفت نه! گفت: من همانم كه در فلان روز مهمان تو شدم. و دستور داد تا هزار گوسفند و هزار دينار زر باو دادند.
آنگاه او را نزد برادرش حسين بن على فرستاد، آنحضرت نيز به همان اندازه بدو بخشيد و او را نزد عبداللّٰه بن جعفر فرستاد و او نيز عطائى همانند آنان به او داد».
و بجز اينها، سخن در كرم و بخشش فراوان است كه ما اكنون درصدد بيان آنها نيستيم.
حلم و گذشت او چنان بود كه - به گفتۀ مروان - با كوهها برابرى مىكرد.