179
سجّادهنشين عشق، چون لالۀ اشك
در خيمۀ دل ميان آتش مىسوخت!
* * *
(ده بزرگى)
با سر آمدى
بيا بابا بده نوشم كه دلآزرده از نيشم
* * *
بىرقيّه
اى صيد به خون تپيده برخيز
* * *
لب بر نداشت
گرچه آن طفل سهساله تاب در پيكر نداشت
* * *
يزيد پست
من تن به زير بار مذلت نمىدهم
نورم عنان خويش به ظلمت نمىدهم