62طبق نوشتۀ برخى از تاريخ نگاران، او يكصد وبيست نفر را به هلاكت رساند و به سوى پدر بازگشت و اظهار داشت:
«يٰا أَبَتِ! أَلْعَطَشُ قَدْ قَتَلَني وَ ثِقْلُ الْحَديدِ قَدْ أَجْهَدَني، فَهَلْ إِلىٰ شَرْبَةٍ مِنْ المٰاءِ سَبٖيلٌ أتَقَوّي بِهٰا عَلَى اْلأَعْدٰاءِ؟». 1
«پدرم! تشنگى مرا از پا درآورد و سنگينى لباس آهنى (جنگى)، خستهام كرد. آيا آبى هست تا با نوشيدن آن براى جنگ با دشمن نيرو بگيرم؟»
سيل اشك از ديدگان امام جارى شد و فرمود:
«وٰاغَوْثٰاهُ! يٰا بُنَيَّ مِنْ أَيْنَ لِيَ الْمٰاءُ، قٰاتِلْ قَلٖيلاً فَمٰا أَسْرَعَ مٰا تَلْقىٰ جَدَّكَ مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله ، فَيُسْقٖيكَ بِكَأْسِهِ الْأَوْفىٰ شَرْبَةً لاٰ تَظْمَأُ بَعْدَهٰا أَبَداً».
«كجاست فريادرس اى فرزندم، كجا مرا آبى است؟! اندكى نبرد كن، زود است كه جدّت حضرت محمد صلى الله عليه و آله را ديدار كنى و او تو را با جامى لبريز سيراب خواهد كرد و ديگر تشنه نخواهى شد.
آنگاه گفت: پسرم! زبانت را در دهانم بگذار.
على اكبر وقتى زبانش را در دهان امام نهاد، فهميد دهان امام خشكتر و تشنهتر از او است. امام عليه السلام بدينسان به فرزند گفت كه حال پدر از تو بدتر است! آنگاه انگشتر خود را به او داد تا به دهان خويش نهد و بمكد. 2
على اكبر بار ديگر به ميدان بازگشت و جنگيد و به قولى هشتاد و چند تن را به هلاكت رسانيد. مرّة بن منقذ عبدى، كه يكى از اهريمنان معروف سپاه كفر بود، گفت:
گناهان عرب به گردن من باشد اگر پدرش را با مرگش محزون نكنم. آنگاه از كمين جست و نيزه خود را به پشت على اكبر فرو برد 3 و شمشيرى به فرق او وارد ساخت. على اكبر از