332هستند، امّا رهبر باطنى، عقل آدمى است.»
از دقت در بيان فوق اين حقيقت آشكار مىگردد كه:
الف: حكم از آن خداست إِنِ الْحُكْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ و فقط كسانى كه از سوى خداوند متعال بهعنوان راهبر، برگزيده شده و به جامعۀ بشرى معرفى گرديدهاند، حق حكومت و زعامت و رهبرى مردم را دارند.
ب: هيچگاه دنيا از وجود اين دو خالى نمىشود؛ زيرا «اگر يك لحظه زمين بدون حجت الهى باشد، اهل خود را نابود مىكند». 1
ج: رهبرىِ الهى ظاهرى در هردورهاى در سيماى «رسول» يا «نبى» يا «امام» براى مردم محقّق و مقرّر است. و از زمان پيدايش آدم تا انقراض عالَم، در مجموع، جوامع بشرى را تحت پوشش خود دارد.
نتيجه: در دوران زمامدارى معاويه، شيعه بر اساس «نظريۀ امامت معصوم عليهم السلام »، حاكميت وى را نامشروع مىدانستند؛ زيرا او در برابر خليفهاى كه از سوى خدا و خلق برگزيده شده بود ادعاى خلافت داشت.
البته معاويه از آنجا كه فضايى آكنده از رعب و وحشت ايجاد كرده و در چنان فضايى بر مردم حكومت مىكرد و مردم به ناچار او را تحمل مىكردند، ولى انقراض حكومتش را انتظار مىكشيدند؛ كه ناگهان با مسألهاى جديد به نام ولايتعهدى يزيد روبهرو شدند و از آن زمان زمزمۀ مخالفتها در هر نقطه از جهان اسلام كم و بيش بالا گرفت.
پيشنهاد مغيره
مغيرةبن شعبه استاندار (والى) كوفه بود، معاويه تصميم گرفت او را از اين سمت عزل كرده، به جاى او سعيدبن عاص را به استاندارى آنجا نصب كند امّا مغيره كه عاشق مقام و منصب بود، به فكر افتاد تا با مطرح ساختن مسألۀ ولايتعهدىِ يزيد به معاويه