316دومسأله بيش ازهمه، مشروعيت سكوت از سوى امام عليه السلام را زير سؤال مىبرد:
1 - مرگ عدالت.
2 - قرار گرفتن تاريخ اسلام بر سر دو راهى.
مرگ عدالت
با رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله به ديار ابدى، بازار عدالت، به تدريج، به سردى گراييد و اين سردى در دوران خلفاى سهگانه، همچنان بيشتر مىشد. بانگ بيدارباش حكومت كوتاه مدّت عدل على عليه السلام نيز نتوانست روند نزولى آن را سد كند، تا اينكه خود و فرزندش امام مجتبى عليه السلام در راه آن به شهادت رسيدند و در نهايت امام حسين عليه السلام به همراه ياران پايدارش با خونِ حياتآفرين خود، در صدد تجديد حيات اسلام برآمدند.
* * *
سيّد قطب، در كتاب «العدالة الاجتماعيه» مىنويسد: «عثمان از بيتالمال، در روز عروسى دويستهزار درهم به دامادش داد و پيرو آن «زيد بن ارقم» - خزانهدار مسلمين - صبح روز بعد با كمال خشم و ناراحتى بهعنوان اعتراض بر عمل عثمان استعفا كرد! عثمان به او گفت: اى پسر ارقم، از اينكه به «صله رحم» پرداختم گريان شدى؟ زيدبن ارقم پاسخ داد: به خدا قسم اگر صد درهم به او بدهى زياد است و عثمان به جاى عذرخواهى، استعفاى وى را پذيرفت». 1
ابن ابىالحديد مىنويسد: «خالد بن معمّر سدوسىّ» شخصى به نام «علباء بن هيثم سدوسىّ» را به كنارهگيرى و دورى از اميرمؤمنان عليه السلام دعوت مىكرد. او روزى به وى گفت: اى علباء، در كار خود، قبيله و خويشاوندانت بينديش. از طريق على عليه السلام به دنيا نمىرسى. چه اميد بستهاى به مردى كه من مىخواستم در عطيۀ فرزندانش - حسن و حسين - دراهمى بيفزايم تا از تنگى معاش آنان كمى كاسته گردد؛ پيشگيرى كرد و خشمگين شد و چيزى برعطاى آن دو نيفزود». 2