271سليمان بن صرد از ياران با اخلاص امام مجتبىٰ عليه السلام بود. او حتى پس از گذشت دو سال از امضاى ترك مخاصمه ميان امام حسن عليه السلام و معاويه، در حضور امام گلايه سر داد كه اگر از معاويه ميثاق مىگرفتى و اقامۀ شهود مىكردى كه پس از او خلافت از آن تو باشد، كار بر ما آسانتر بود! امام عليه السلام از جاى برخاست و سخنرانى كرد و فرمود: شما شيعيان راستين ما هستيد و افزود: معاويه از من زيركتر نيست ولى من چيزى را مىبينم كه شما نمىبينيد. و افزود: من اين پيماننامه را جز براى جلوگيرى از نسلكشى معاويه امضا نكردم. 1
قابل ذكراست كه: اعتراض سليمان به امام مجتبى عليه السلام (به فرض صحّت خبر) اعتراض خصمانه نبود بلكه اعتراضى دلسوزانه در محدودۀ توانايى دركش از مسائل سياسىِ جارى آن روز بوده است. براين اساس، سليمان پس از سخنان روشنگرانۀ امام ساكت و تسليم شد. او همواره در صراط اهلبيت بود و بعضى راز عدم حضور وى در كربلا را كوتاهى او به بهانۀ ناتوانى جسمى و بعضى هم به بهانۀ در محاصره قرار داشتن كوفه توسط سپاه عبيداللّٰه زياد دانستهاند، ليكن حقيقت مطلب آن است كه او هنگام ورود امام به كربلا در زندان به سر مىبرد.
سليمان در 93 سالگى (و به قولى در 89 سالگى) در سال 65 ه . در دوران حكومت عبدالملك مروان، در نبردى با سپاه شام كه براى خونخواهى از سالار شهيدان رفت، در منطقۀ «عينالورد»، در جنگى تن به تن، همراه چهارهزار نفر از ياران خود، به شهادت رسيد.
فرهاد ميرزا مىنويسد: «بعد از مرگ يزيد، ابن زياد، عمربن سعد را براى امارت بركوفه برگزيد. (عبيداللّٰه در اين زمان امير عراق بود و مىخواست به شام برود). عمربن سعد در آغازين ساعات امارتش، بر فراز منبر رفت. قبيلۀ زنان هَمْدان شيون سر دادند و سپس زنان قبايل نخع و ربيعه و كهلان به آنان ملحق شدند و براى عزادارى پيرامون منبر گرد آمدند و مىگفتند: «عمربن سعد را همين بس كه پسر زهرا عليها السلام را كشت...».