264يزيد گفت: اين سر حسين بن على[ عليهما السلام ] است.
سفير پرسيد: مادرش كيست؟.
گفت: فاطمه دختر رسولاللّٰه[ صلى الله عليه و آله ] .
سفير با شنيدن نام پيامبر صلى الله عليه و آله برافروخت و گفت: «دين من از دين تو بهتر است» پدرم از نبيرۀ داوود نبى است و ميان ما تا داوود، فاصله بسياراست، با اين حال نصارى خاك پاى او را به تبرّك مىبرند؛ ولى شما فرزند دختر پيامبر خود را به قتل مىرسانيد با آنكه يك مادر بيشتر با آن فاصله نداريد. اين چه دينى است كه شما داريد؟ سپس پرسيد آيا از كليساى «حافر» اطلاع داريد؟
يزيد گفت: بگو تا بشنوم.
سفير گفت: ميان عمان و چين دريايى است و در ميان آن جزيرهاى، كه ساكنان آن داراى مذهب مسيح مىباشند، در آن جا كليسايى است به نام «كليساى حافر». اين نامگذارى بدان جهت است كه سُم خر حضرت عيسى مسيح عليه السلام در ميان حقّهاى از جواهر گرانبها در محراب آن نگهدارى مىشود و ما هر سال با نذورات آهنگ آنجا مىكنيم؛ ولى شما پسر دختر پيامبر خود را مىكشيد، چه مردم شومى هستيد!
يزيد در برابر گفتههاى سفير خشمگين شد و بانگ برآورد: اين سفير را بكشيد تا در كشور خود، ما را رسوا نكند.
وقتى جلاّد حاضر شد، سفير گفت: حال كه مرا به قتل مىرسانيد، مهلتى دهيد تا خواب شب گذشتهام را براى شما بگويم، ديشب پيامبر اسلام را در خواب ديدم كه به من فرمود: «اى نصرانى، تو اهل بهشت خواهى بود.» از سخن آن حضرت در شگفت بودم ولى الآن راز آن را فهميدم.
سپس لب به «شهادتين» گشود و از جاى برخاست و سر مطهّر امام حسين عليه السلام را به سينۀ خود چسباند و بر آن بوسه زد و اشك مىريخت، تا اينكه او را به قتل رساندند. 1
سيدبن طاووس در لهوف مىنويسد: يزيد در مجلس عيش و طربى كه با حضور سرهاى شهداى كربلا ترتيب داده بود، نمايندۀ پادشاه روم را نيز به همين مناسبت دعوت