146ابن زياد خطاب به مسلم گفت: تو عليه پيشواى مسلمانان شورش كردهاى و جامعۀ يكپارچۀ مسلمانان را گرفتار فتنه و تفرقه ساختهاى.
مسلم گفت: اى پسر زياد، دروغ گفتى. به خدا سوگند معاويه خليفۀ مورد نظر مسلمانان نبود. او از راه فريب و دغلكارى، غصب حق خليفۀ پيامبر كرد و فرزندش يزيد نيز مانند اوست و البته تو و پدرت، فتنهانگيز مىباشيد (و افزود:) من اميدوارم خداوند شهادت در راه خود را به دست بدترين خلق خود نصيبم سازد...
به خدا سوگند من با امام عادل به مخالفت برنخاستهام و كافر هم نشدهام و تغييرى در دين نيز ايجاد نكردهام. من در اطاعت اميرالمؤمنين حسين عليه السلام هستم و ما براى خلافت شايستهايم نه معاويه و پسرش.
در اين هنگام بود كه عبيداللّٰه متوسل به تهمت و ترور شخصيت شد و رو به مسلم كرد و گفت: «يٰا فٰاسِق! أَ لَمْ تَكُنْ تَشْرِبُ الْخَمْرَ فِي الْمَدِينَةِ؟!»؛ «اى فاسق، مگر تو نبودى كه در مدينه، شراب مىخوردى؟!»
مسلم: شرابخوار كسى است كه آدم بىگناه را به قتل مىرساند و با خون مردم چنان بازى مىكند كه گويى هيچ حساب و كتابى در كار نيست!
ابن زياد: اى فاسق، وقتى خدا اين مقام بلند (خلافت) را براى ديگران در نظر گرفته است، تو تلاش مىكنى آن را غصب كنى؟!
مسلم: خداوند چه كسى را در نظر گرفته است؟
ابن زياد: يزيد و معاويه را.
مسلم: خدا را شكر كه فقط او مىتواند ميان من و تو حكم كند.
ابن زياد: گمان مىكنى تو هم سهمى از حكومت دارى؟
مسلم: گمان نيست؛ بلكه يقين دارم كه حكومت حقّ ماست.
ابن زياد: خدا مرا بكشد كه اگر تو را نكشم.
مسلم: اگر واقعاً قصد قتلم را دارى، مردى از قريش را پيش من حاضر كن تا وصيتهاى خود را با او در ميان بگذارم.
در اين هنگام عمربنسعد پيش آمد وگفت: مىتوانى وصيتهايت را با من در