142ابن زياد براى محمدبن اشعث، فرمانده لشكر، پيام داد كه: تو به جنگ يك تن رفتى چرا نيروى كمكى طلب كردى؟
او پاسخ داد: گمان مىبرى كه مرا به جنگ بقّالى از بقالهاى كوفه فرستادهاى؟! من با شمشيرى برنده، از شمشيرهاى پيامبر مىجنگم.
محدث قمى در «نفسالمهوم» مىنويسد: محمدبن اشعث در پيام خود به عبيداللّٰه گوشزد كرد كه مرا به سوى شيرى سهميگن، شمشيرى برنده و دلاورى بزرگ از خاندان بهترين مردم فرستادهاى. 1
ازاين رو، ابن زياد به مسلم امان داد و مسلم بر اساس قوانين جنگ آن روز، تسليم شد.
ابن زياد وقتى از مسلم پرسيد: چرا به كوفه آمدهاى؟ تو باعث اختلاف ميان جامعه هستى !
مسلم گفت: من نيامدهام كه اختلاف ايجاد كنم؛ بلكه پدرت رجال و نيكمردان آنان را كشت. شما مردم را بر اساس خشم، كينه و سوء ظن به قتل مىرسانيد. فسق و فجور را رواج مىدهيد و شرافت و انسانيت را سركوب مىكنيد و در جامعه همچون كسرىٰ و قيصر بر مردم حكم مىرانيد و... ، حال ما آمدهايم تا معروف را رواج دهيم و از منكر پيشگيرى كنيم . 2
ابوالفرج در «مقاتلالطالبيين» از ابىمخنف نقل مىكند كه تشنگى بر مسلم چيره شد، آب خواست، ظرف آبى به او دادند، چون به نزديك لب خود برد، قطره خونى از لب او بر آن ريخت، او آب را نخورد و ظرف ديگر خواست و اين بار نيز چنين شد. در اين حال گفت: «لَو كٰانَ لي مِنَ الرِّزْقِ الْمَقْسُوم شَرِبْتُهُ». اگر اين آب براى من مقدّر بود آن را مىآشاميدم.
عمرو باهلى گفت: اى مسلم، تا طعم مرگ را نچشى آب ننوشى، ولى قدحى ديگر