69
«يا ابن أبي عامر كيف أجسر أن أقول لبيك اللهم لبيك و أخشى أن يقول عز و جل لي لا لبيك و لا سعديك ». 1
«اى پسر ابى عامر! چگونه جرأت كنم كه بگويم لبّيك اللّهم لبّيك در حالى كه ترس آن دارم كه خداى عزّ وجل جوابم دهد لا لبّيك و لا سعديك (نه، قبولت نمىكنيم و راهت نمىدهيم).»
سير روحى لازم است، حج، تنها سير جسمانى نيست
اين گونه حالات و بيانات از بزرگان دين، هشدار دادن به غافلان است كه خدا از شما حجّى خواسته است كه حجّ جان باشد و روح را حركت بدهد و از خاكدان طبيعت به كعبۀ حقيقت برساند. نه فقط بدن را، از وطن حركت دهد و به جدّه و مكه برساند و در منىٰ و عرفاتى بگرداند و بار دگر به وطن برگرداند!
آن حركت، رساننده به كمال است كه حركت جوهرى باشد نه حركت مكانى.
سنگ سياهى را برداريم از اين شهر به آن شهر و از اين بيابان به آن بيابان، از نجف به كربلا و از كربلا به مدينه و از مدينه به مكه سيرش بدهيم و برگردانيم. باز همان سنگ سياه است كه بود. حركت مكانى او را به كمالى نمىرساند.
اما اگر همان سنگ در گوشهاى بيفتد و تحت شرايط و عواملى، جوهرش رو به تكامل برود، بعد از سالها، تبديل به لعل و ياقوت و فيروزه و الماس مىشود و بى آنكه مكانش عوض شده باشد، جوهرش عوض مىشود.
آرى، اين چنين سير و حركت جوهرى است كه هر موجودى را به كمال مىرساند.
خوشا اگر آدمى مىتوانست يك چنين حجّ جوهرى انجام دهد. جوهر جانش را مُحْرِم سازد و به پاى كعبه و بيتاللّٰه برساند؛ با دست دل حجرالاسود را استلام كند؛ قلبش در دامن كوه عرفات مقيم گردد و روحش به مشعرالحرام خدا واصل شود؛ با كارد يقين و رضا و تسليم، سر گوسفند هواى نفس را ببرد و خون شهوات حيوانى را بريزد و وقتى برگشت، راستى لعل و ياقوت آسمانى شده باشد، او حاجى است، وگرنه: