171البته به خاطر داريم كه ما از «عرفات» به «مشعرالحرام» آمدهايم. يعنى در آن وادىِ شناسايى و مجلس معارفه با خدا به مقام كامل معرفة اللّهى رسيده و با معبود خود عهد محبت و پيمان مراقبت دائم بستهايم، تا آنجا كه به تبعيت از مولاى خود، امام سيدالشهدا عليه السلام به پيشگاه خدا عرضه داشتهايم:
«أيكون لغيراك من الظهور ما ليس لك حتّى يكون هو المظهرلك متى غبت حتّى تحتاجإلى دليل يدل عليك ، و متى بعدت حتّى تكون الآثار هي التي توصل إليك ، عميت عين لا تراك عليها رقيبا ، و خسرت صفقة عبد لم تجعل له من حبّك نصيبا». 1
«چه موجودى روشنتر از توست تا در پرتو روشنايى او، تو را بيابم؟!
كى تو پنهان بودهاى تا در پناه دليل و راهنمايى، در طلبت برآيم؟!
كى تو دور بودهاى تا با نشان و علامت، رو به سوى تو آيم؟!
كور است چشمى كه تو را ناظر و مراقب خود نمىبيند. زيانكار و بىبهره است تجارت بندهاى كه حظّى از محبّتت نمىبرد.»
مسلّم است كه اين روح عارف و محبّ خدا، به شرط صدق در ادّعا، به درجهاى از درك و شعور عالى انسانى رسيده است كه به چشم دل، جز خدا چيزى نمىبيند و در سويداى جان، جز به خدا به چيزى علاقهمند نمىشود. مشاعر و مراكز ادراكش يك جا مختصّ به خداست، و غير خدا حقّ ورود به خانۀ قلبش - كه حريم خاصّ اوست - ندارد.
خلوت دل نيست جاى صحبت اغيار.
همچنانكه بيابان مشعر، محلّ ظهور شعائر و علايم خداجويى و خداخواهى است، و هيچ مظهرى از مظاهر دنياطلبى و خودخواهى در آنجا ديده نمىشود، قلب انسان عرفات رفته، و با خدا پيمان معرفت و محبّت بسته نيز بايد چنان باشد. بايد «مشعرالحرام خدا» بشود؛ مظهر آثار و علايم و شعائر خداجويى و خداخواهى گردد. جز نداهاى روحانى و نغمههاى آسمانى، نغمه و ندايى از آن دل برنخيزد. علايق به زخارف و لذايذ