378اين چند بيت بر خاطر من گذشت و گفته شد... ديدم جان بر تن من بازگشت. بازگشتم و پشت به زمزم نهادم ناگاه غلامى سياه آمد و برّۀ بريان و نان بسيار و كاسهاى بزرگ، طعام همراه او و گفت ابوعقال تويى؟ گفتم: آرى. آن را پيش من نهاده ياران را اشارات كردم، خزان خزان بيامدند و من در ميان ايشان همچو يكى از ايشان. 1
و با اين همه ، توقّع آنها از حج بسيار اندك است.
لبابة المتعبّدة از اهالى بيت المقدس بوده، «شخصى وى را گفت كه به حج مىروم، چون به آنجا رسم چه دعا كنم؟ گفت از خداى تعالى آن طلب كن كه از تو خشنود شود و تو را به مقام خشنودان از خود برساند و تو را در ميان دوستان خود گمنام گرداند. 2
مجاوران كعبه بعضاً به حدّى تقرّب مىيافتهاند كه صاحب كرامات عديده مىشدهاند. گفتهاند كه: «شيخ نجم الدين عبداللّٰه بن محمد الاصفهانى... سالهاى بسيار مجاور كعبه بود و مناقب و كرامات وى بسيار است. يكى از علماى يمن گفته است كه پدر خود را بيمار گذاشتم و به حج رفتم، چون به مكّه رسيدم و حج گزاردم خاطر من به جهت پدر پريشان بود. با شيخ نجم الدّين گفتم: چه شود كه خاطر بر آن دارى كه در بعضى مكاشفات خود بر احوال وى مطّلع شوى و با من بگويى؟ در حال بنگريست و گفت: اينك از بيمارى صحّت يافته است و بر بالاى سرير خود مسواك مىكند و كتابهاى خود را گرد خود نهاده و صفت و حليۀ وى چنين و چنان است. و نشانههاى راست باز داد و وى را هرگز نديده بود. 3
شيخ محمّد شاه فراهى... در آخر حيات، عزم حج كرد از راه هرمز، چون به نوجان رسيد بيمار شد و همانجا وفات يافت... گويند: در سفر حج به شهرى رسيد كه آنجا خراباتى بود مراقب نشسته، بود ناگاه صيحه زد، يكى از علما كه همراه بود سبب آن پرسيد. گفت: خرابات اين شهر به من كشف شد. زنى ديدم به غايت جميله. گفتم خداوندا او را به من بخش. به سرّ من در دادند كه چرا نگويى كه تو را به وى بخشم، آن