317
زانجا به طواف خانه زد گام
داستان حجّ هشام بن عبدالملك و حضرت امام زين العابدين عليه السلام معروف است.
هشام در طواف كعبه بود، هر چند خواست حجر الأسود را لمس كند، ازدحام جمعيت مانع شد، ناچار به گوشهاى رفت و نشست و مشغول نظارۀ طواف كنندگان شد. در همان حال حضرت زين العابدين عليه السلام براى طواف به سوى حجر الأسود حركت كرد، همۀ مردم راه را باز كردند و حضرت بدون زحمت حجر الاسود را بوسيد. يكى از مردم شام كه در كنار هشام بود از وى پرسيد كه اين چه كسى است كه اينقدر براى او احترام قائل شدند.
هشام گفت: او را نمىشناسم - در حالى كه كاملاً مىشناخت - فرزدق، سخن مرد شامى و هشام را شنيد، گفت من او را مىشناسم! از من بپرس و شروع كرد به معرفى آن حضرت كه:
هٰذَا الَّذى تَعْرِفُ البطحاءُ وَطْأَتهُ
وَاْلبَيْتُ يَعرِفُهُ وَالْحِلُّ وَالْحَرَمُ
جامى بعدها اين قصيده را به فارسى برگردانده و به شعر فارسى سروده است:
پور عبدالملك به نام هشام
استلام حجر ندادش دست
در اين موقع فرزدق در پاسخ يكى از اهالى شام كه از هشام نام آن حضرت را پرسيده و هشام تجاهل كرده بود:
گفت: من مىشناسمش نيكو
زو چه پرسى به سوى من كن رو