164جلال با زبان طنز دردهاى جامعۀ اسلامى را بازگو كرده، از سيّدى اهل بروجرد، كه روضه خوان است و تازگى امام جماعت يك مسجد تازه ساز در تهران شده و بد جورى براى مريد لَه لَه مىزند و از اينكه در سخنانش از محدودۀ غسل و تطهير و نجاسات پا فراتر نمىگذارد، سخن مىگويد كه آخر تا كى بايد مذهب را به دستۀ آفتابه بست و در حوزۀ نجسى وپاكى محصورش كرد؟! او وارد مسجدالنبى مىشود آنجا مشاهده مىكند كه گله به گله پاى ستونهاى مسجد النّبى سينى مستطيلى از آهن سفيد گذاشته، پر از كوزههاى يك جرعهاى و همه خالى و روى ظرف آهنى با طمطراق نوشته «وقف و زارة الحج و الأوقاف!» اين به جاى ده بيست تا آب سردكن برقى است كه توى هر دايرۀ دولتى هست! به هر صورت اين همخبر ديگر ازنظم در كار حج و از نظارت دولت سعودى و دلسوزيش به حال حجّاج!
جلال روز شنبه 29 فروردين به مكّه مىرسد و از اينكه تغييرات به وجود آمده و در حالِ انجام، تناسب ساختمانها را به هم زده و عظمت ظاهرى كعبه كاهش يافته، سخن گفته است. با وجودى كه تنها او نيست كه يادداشت بر مىدارد و خاطرات سفر خود را مىنويسد ولى يك حاجى خراسانى با تمسخر به جلال مىگويد: اسم مرا هم دريادداشتهايت بنويس جلال مشغول سعى مىشود و مىگويد:
«اين سعى بين صفا و مروه عجب كلافه مىكند آدم را يكسر برت مىگرداند به هزار و چهارصد سال پيش، به ده هزار سال پيش با هرولهاش، با زمزمۀ بلند وبى اختيارش، با زيردست و پا رفتنهايش و بى خودىِ مردم و نعلينهاى رها شده... و با اين گم شدن عظيمِ فرد در جمع؛ يعنى آخرين هدف اين اجتماع و اين سفر...، در سعى مىروى و برمىگردى به همان سرگردانى كه هاجر داشت. هدفى در كارنيست و در اين رفتن و آمدن، آنچه به راستى مىآزاردت مقابلۀ مداوم با چشمها ست... و مگر مىتوانى بيش ازيك لحظه به اين چشمها بنگرى... فقط پس از دو بار رفتن و آمدن به راحتى مىبينى كه از چه صفرى، چه بينهايتى را در آن جمع مىسازى و اين وقتى است كه خوش بينى و تازه شروع كار است وگرنه مىبينى كه در مقابل چنان بى نهايتى چه از صفر هم كمترى عيناً خسى بر دريايى... در سعى از بند خويش مىگريزيم و عملى مىكنيم كه هدفش