163مىگفت و از اسلام و از اينكه در اتّحادش چه خطرى براى عالم غرب است». 1
نويسنده ازاينكه سالها از نماز غافل بوده ولطافت هواى صبح را درك نكرده، احساس پشيمانى مىكند. وقتى در جوار مرقد مطهّر حضرت محمّد صلى الله عليه و آله مشغول زيارت است، تحوّلى در او به وجود مىآيد: «صبح وقتى مىگفتم: السلام عليك أيّها النّبى يكمرتبه تكان خوردم، ضريح پيشرو بود و مردم طواف مىكردند و براى بوسيدن از سرو كول هم بالا مىرفتند و شرطهها جوش مىزدند كه از فعل حرام جلو بگيرند!... كه يك مرتبه گريهام گرفت و از مسجد گريختم...». 2
وى از اينكه در اين سفر ناچار است در اختيار دستگاههاى دولتى ايران و سعودى باشد، سخت دلخور است. از اينكه تركها آزادانه با ماشينهاى خود به سفر آمده اند ولى او و ديگر ايرانيان به اجبار بايد با هواپيما سفر كنند و در عربستان هم اسير وزندانى انحصارها باشند ناخشنود است.
جلال از اينكه وهّابيها آثار قبرها را از بين برده اند و زيارت قبور را نوعى بتپرستى مىدانند، سخت متأثر است و مىگويد: «امّا من احمق ياتوى سعودى بسيارعاقل!» چه حق داريم مقدّسات ايشان را با خاك يكسان كنيم كه زندگى روزانۀ آنها است؟ يا آنكه از حقارت زندگى روزمرۀ خود گريخته و به اينجا آمده مىخواهد جلال ابديّت را در زيبايى بارگاهى مجسم ببيند... آنوقت تو از او باج هم مىگيرى از همين مرد بت پرست شيعه يا حنفى يا زيدى يا بهرهاى كه به زيارت آمده و مگر تو نكير و منكر مردمى يا دعوت جديدى آوردهاى؟! قريش كه حاجبان آن خانه بودند با سپردن رسم حج به اسلام، ايمان آوردند و تو اكنونريزه خوار نعمت آنانى و اگر اين چاههاى نفت ته بكشد، كه تنها نردبان صعود تو بوده از عربيّت چادرنشين جاهلى به حكومتى متعصّب، نمىبينى كه باز محتاج اين خلايق حجّاجى و ببينيم نفت زودتر ته مىكشد يا اين ادب هر سالۀ حج. اينها را حتماً مىدانى اما نمىبينى كه در اين اجتماع هر ساله چه نطفهاى نهفته است براى دنيايى بودن، براى حقارتها را فراموش كردن و «جزءها» را در «كل» فراموش كردن...