461مىكرد؛ مخصوصاً خود مسجدالحرام؛ وقتى مغرب مىشد، پدر ما گفته بود: آنجا بايست و نماز را ترك نكن، آنها بد مىدانند. بعد از نماز آنجا قرآن مىخواندم و بهياد پدرم مىافتادم كه نتوانسته بود مشرف شود. بعد، يك نسيم ملايمى مىآمد و من بسيار منقلب مىشدم. احساس مىكردم هيچ غصهاى در دل من راه ندارد و احساس خوشحالى مىكردم. در صفا و مروه هوا خيلى گرم بود و خسته شدم. كنارى روى سكو دراز كشيدم. يك لحظه خوابم برد، ناگهان كسى گفت آقا بلند شويد پدرتان آنجا در حال طواف است. بيدار شدم. بين خواب و بيدارى بودم. آمدم به مطاف. ديدم كسى شكل پدرم در حال طواف است. نزديك رفتم؛ ديدم او نيست. دوباره دور شدم و ديدم خودش است. او هم به من نگاه مىكرد و لبخندى مىزد. دلم مىخواست مادام در مسجدالحرام باشم و قرآن بخوانم.
قبل از سفر، پدر چه توصيههايى به شما مىكرد؟
مىگفتند: در اين سفر بايد خودت را پاك كنى. تو هنوز جوانى. اگر مىتوانى خودت را پاك كنى برو، اگر نمىتوانى نرو. تو بايد آنجا خودت را از همۀ گناهان بشويى. غيبت نكنى. اجازۀ غيبت كردن هم به كسى ندهى. در جمع اگر غيبت مىكردند، در مقابل آنان ايستادگى كن و اگر نتوانستى، مجلس را ترك كن. در آخر از من خواستند بهجاى ايشان هم طواف كنم.
البته ايشان نذرى كرده بودند كه اگر قرار شد مشرف شوند، زمانى باشد كه در حال ساختن بقيع باشند و در آنجا بهصورت يك عمله كار كنند كه البته اين نذر تحقق نيافت.
بهترين خاطرهاى كه از آنجا داريد چيست؟
خيلى سال پيش بود. آن زمان هواپيماى جت نبود؛ از اين هواپيماهاى ملخى بود.
هشت ساعت و اندى داخل هواپيما بوديم و بدون استثنا همه حالمان به هم خورد. وقتى به جده رسيديم هوا خيلى شرجى بود و پنكه و امكانات وجود نداشت. خيلى گرم بود. از جده تا مدينه با ماشين رفتيم. در مدينه به ما خيلى خوش گذشت. آنجا يك بيتالاحزانى بود براى فاطمه زهرا كه مىگويند خراب شده است.