396
جمعه 85/10/22
بيست و سوم ذيحجه 1427
كاش از سوز دل زارم خبر مىداشتى!...
نزديك اقامۀ جماعت بود. با شتاب وارد مسجدالنبى صلى الله عليه و آله شدم تا به جماعت برسم.
مؤذن اقامه را شروع كرد. صفها پر بود و من دنبال جاى خالى! خوشحال شدم كه بين دو هموطن مقدارى جاى خالى ديدم. هردو نفر چهارزانو نشسته بودند. نزديك رفتم و با سلام و اشاره خواستم تا مرا جاى دهند. زانوها را پهنتر كردند و با غرور و عصبانيت گفتند: جا نيست! گويى آب سردى رويم ريخت و عرق سردى بر بدنم نشست. مردم براى شروع نماز، بلند شدند و شانهها را به هم چسباندند. دو نفر سياهپوست در صف جلوتر كه مرا متحير ديدند، با وجود اينكه جاى خالى نداشتند، فوراً اندكى شانههايشان را از هم جدا كرده، به من اشاره كردند كه بين آن دو قرار بگيرم! من رفتم و نماز را با محبت آن دو عزيز بهجا آوردم. بعد از نماز با نگاهى به اطراف، با خود گفتم:
كاش ما هم وقتى كسى جا مىخواست، به او جاى مىداديم.
كاش ساعتى قبل از جماعت در مسجد حاضر مىشديم و در انتظار نماز مىنشستيم.
كاش در مسجدالنبى صلى الله عليه و آله قبل و بعد از نماز بهجاى خنده و بلند حرف زدن و گفت و گو دربارۀ قيمتها و مسائل زندگى، ذكرى مىگفتيم و يا دستكم سكوت