234قسمت توجهى نمىكردند، بيش از ده متر از مسعى خونآلود بود. خونها كاملاً پخش شده بود. حالا فقط رد پاها بودكه هرچه از محل اصلى ريختن خونها دورتر مىشد، كمرنگتر مىشد.
دو نفر از مأموران چفيهقرمز حرم از برابرم مىگذرند، صدايشان مىزنم، با دست اشاره مىكنم، خونها را نشانشان مىدهم؛ برمىگردند و نيمنگاهى مىكنند و بىخيال رد مىشوند. مأموران دم در برمىگردند، اما مردم همچنان بىآنكه كسى مانعشان شود، يا حاجزى بگذارند، در حال سعىاند. خونها ديگر خشكيده است، اما پاى مردم، برهنه شايد نمناك از عرق، آن هم روى مرمرهاى صاف و صيقلى، كمكم دارد اثر خونها را كمتر و كمرنگتر مىكند.
ساعت دقيقاً 6/40 است كه جوانى بنگلادشى تنها با يك قطعه پارچۀ كوچك و يك شيشه ربعليترى آب از راه مىرسد. پارچه را زير پايش مىاندازد، قدرى آب روى پارچه و خونها ريخته، بعد پارچه را با پايش روى خونها مىكشد و جابهجا مىكند.
ساعت 6/45 دقيقه دو نفر ديگر مثل خودش بنگلادشى اما ميانسال به يارىاش آمدند. دوسه دقيقه بعد، ديگر خبرى از خونها نبود. البته خونهايى كه قبل از آمدن مأموران بيش از يكپنجمش نمانده بود. من همچنان مبهوت اين همه سرعت عمل مأموران حرم!! به آن چهار پنجم خونها فكر مىكردم كه چسبيده به پاهاى مردم، به همهجاى مسعىٰ، به مروه، به صفا، به مطاف، بلكه به همهجاى حرم و حتى اقامتگاههاى اين حاجىها كشيده شده بود.
وقتى خواستم از حرم خارج شوم، از آن دو مأمور كشيك بابالنبى صلى الله عليه و آله پرسيدم:
خونهايى كه آنجا ريخته بود، در اثر چى بود؟ معلوم بود رغبتى به جواب دادن ندارند.
سئوالم را جور ديگرى تكرار كردم: «وقتى من آمدم، خون زيادى آنجا ريخته بود، شما اينجا بوديد؟ مىدانيد چرا؟»
يكى از آندو با لحنى عادى گفت: «يك پيرمرد حاجى افتاد، سرش به سنگها خورد و خونى شد. همين!» قانع نشدم. خونى كه من ديدم بيشتر از خون يك نفر آن هم