203مىخورد و نه از سنگ لحد خبرى بود.
افغانىها كه به استخدام اين كار درآمده بودند، گودالى را ايجاد كرده بودند كه ابتداى آن پهن و انتهاى آن كمى جمع و جورتر بهنظر مىرسيد؛ مثل كانالى كه مىخواهند به جايى راه پيدا كند، به اندازهاى كه جنازه در آن جاى بگيرد، كنده بودند.
جنازه در قبر، درست همانجايى كه بهصورت كانال بود، آرام گرفت؛ با ايران تماس گرفته شد و روحانى كاروان از فرزند بزرگ متوفا اجازۀ خواندن تلقين گرفت. حاجآقا تلقين مىخواند و در آن سوى خط تلفن، صداى گريه مىآمد و در درون قبر هم كسى شانههاى مرده را تكان مىداد، افهم اعلم يا... إذا سألٰكَ... قل لهما...
مرد افغانى مشغول چيدن خشتهايى كه شبيه آجر بود شد و عدهاى هم به كمك او دست به دست خشت مىآوردند و پيرمرد، خشتها را مثل آجر روى هم مىگذاشت و پيكر مرد كه در سفينۀ مرگ با كفنى سفيد، آرام خفته بود، پشت خشتها پنهان مىشد.
معلوم بود، اين خشتها چندبار مصرفاند و از داخل همين قبر بيرون آورده شدهاند؛ ولى معلوم نبود براى چندمين بار!
كار تدفين با پر كردن قبر از خاكهاى دستى به پايان رسيد.
قبر به همين شكلى كه قبرهاى ديگر دارند درمىآيد. همه مشغول فاتحهخوانى شدند. بعد هم متوفا، ميهمان تلاوت آيةالكرسى حاضران شد. و صداى مأموران در همهجا پيچيد كه فرصت تمام. كمى كه معطل مىكنيم، مىگويند: او ديگر چيزى نمىشنود و آنچه مىخوانيد براى او فايدهاى ندارد...
تازه متوجه مىشوم چه زود جنازۀ دو كودكى كه قبل از آمدن ما وارد قبرستان شده بودند به خاك سپرده شد و چه زود آن دو را تنها گذاشته و رفتهاند.
بىشك اين مرگ، مرگ شيرينى است و بازماندگان مىتوانند خود را تسلى ببخشند كه پيكر پدرشان در چند قدمى پيامبر اكرم و در جوار ائمۀ بقيع عليهم السلام دفن شده است؛ اما شايد كسانى كه آنجا بودند، كمى از غربت چند قرن ائمۀ اطهار را درك كردند.
سيّد، حتماً ميهمان رسول اللّٰه است... .