202بار درِ آن باز مىشد و يكى وارد مىشد، ايستادم.
دونفر ديگر هم از ايرانىها كنارم سبز شدند، يكى از بعثه آمده بود و ديگرى از كاروانى كه جنازه، مربوط به آن كاروان بود؛ يعنى يك مرد اراكى.
سرانجام يكى از شرطهها اشاره كرد تا برويم كنار درِ مردهشوى خانه. گفت: جنازه از آنجا مىآيد و من اجازه مىدهم داخل بقيع شويد. تشكر كرديم. دو دقيقۀ بعد خودش از داخل راهپلهها آمد پايين و در را باز كرد و رفتيم داخل. جنازه هم از راه رسيد.
سى - چهلنفرى هم دنبال جنازه... جنازه غريب بود و كسى از بستگان، دنبال جنازه نبود، نه فرزندى، نه برادرى و...
شايد همۀ حاجىهاى كاروان، دلشان مىخواست كه در مراسم تشييع شركت كنند؛ مثل همۀ زائران ايرانى ديگر، ولى چنين اجازهاى داده نشده بود.
از پلههاى بقيع كه رفتيم بالا، نيروهاى هيئت امر به معروف و نهى از منكر (!) و شرطهها، حسابى ما را زير نظر گرفته بودند و چشمغره مىرفتند. بعد هم يكى آمد جلو و گفت: تصوير ممنوع!
جنازه با شعار لا إله إلّااللّٰه وارد بقيع شد. بعد هم كنار ائمه بقيع جنازه روى زمين گذاشته شد و عرض سلام و ارادت به بارگاه آسمانى تبار آفتاب! اينجور مردن و تشييع هم توفيق مىخواهد. جنازه روى زمين بود كه سروكلۀ يك مأمور پيدا شد و گفت:
حجى، حرّك... . راه افتاديم و او همراه ما شد و لحظه به لحظه با بىسيمى كه در دستش بود، اوضاع را گزارش مىداد.
طبق آداب شرعى و مستحبات تدفين، تابوت را تا انتهاى قبرستان روى شانهها گذاشتيم و تشييع كرديم. چند بار ديگر جنازه را بر زمين گذاشتيم و بلند كرديم. همه گريه مىكردند. روحانى كاروان كه، بر نحوۀ غسل و تكفين او نظارت داشت، بر پيكر ميت نماز خواند. حسابى صورتش خيس شده بود. قبر را از قبل آماده كرده بودند و سه مرد افغانى منتظر جنازه بودند. زودتر آمدم قبر را برانداز كنم. شكل و شمايل قبر به گورهايى كه تا به حال در ايران ديده بودم، شباهتى نداشت. نهجاى چيدن سنگ لحد بهچشم