135و تندى مغربىها و سادگى هندىها و حيله يمنىها و جنبوجوش سورىها و تنبلى زنگباريها و رنگ حبشىها را مىتوان ملاحظه كرد.
پس اين مردم را درحاليكه زندگى و آسايش تمدنمآبانه را بههمراه سادگى بدوى بههم آميختهاند،مىتوانيد ملاحظه كنيد.گاه مردى از آنان با زبان سادۀ خويش،آنچنان تو را به خود نزديك مىكند كه تو او را از دوستان خويش قرار مىدهى،ليكن ناگاه از تو به وحشت افتاده و طبيعت بدوى و صحرانشينى او بر طبيعت متمدن وى فايقآمده،درنتيجه آنچنان خشك و خشن با تو سخن مىگويد كه گويى شخص ديگرى با هويتى غير از او با تو سخن مىگويد.
اين درهمآميختگى،در لباس و پوشش آنان نيز تأثير گزارده،بطوريكه آنان را در لباسهاى گوناگون كشورهاى اسلامى مىتوانيد ببينيد.
عمامۀ هندى،لبّادۀ مصرى،جُبّۀ شامى و كمربند تركى كه بر آن خنجرى آويخته شده كه در كمربند اشراف اين خنجر معمولا از نقره و يا طلاى بسيار زيبايى است و اغلب مرصّع به سنگهاى گرانقيمت نيز مىباشد.
با اين وصف،مردِ كارگرِ مستمندى را هم مىبينى درحاليكه بر يقۀ پيراهنش قطعهاى از ابريشم را كه با ظرافت خاصى دوخته شده جلوه مىكند و بر پايين شلوارش تودهاى از پارچهها را انباشته كرده و همين مرد با اين خصوصيات پابرهنه راه مىرود.
لازم به تذكر است كه اين اختلاط و درهمآميختگى هيچگاه در طبقۀ اشراف،ديده نمىشود،زيرا آنان كمتر با (مهاجرين) و غريبهها تماس داشته و از آميختگى زناشويى با مهاجرين نيز خود را برحذر مىداشتهاند،بنابراين آنان بدون آنكه خُلقوخوى غريبى را در خود نفوذ دهند،همان خلقوخوى اصلى عربى خويش را كه از نياكان خويش به ارث برده و فطرت ذاتى خود را كه همانا كرامت و تيزهوشى بود،در خود نگاه داشتهاند.روى هم رفته اخلاق و برخورد مردمان مكّه در نهايت زيبايى و كمال بود كه اين مطلب در طبقۀ پيشرفته و اشراف با شدّت بيشترى به چشم مىخورد،تا آنجا كه حتّى خِسَّت و كوتاهنظرى برخى از بازاريان مكّه را نمىتوان به آنان نسبت داد.
موضوعى كه موجب تأثُّر گرديده است اينكه آميزش گروهها و نژادهاى مختلف در