209شمشير خود را از نيام بركشيد و رو به ابوبكر گفت: به خدا سوگند كسى سخن مرا رد نمىكند، مگر آنكه بينى او را با اين شمشير مىكوبم. من مرد اين كار و شير بيشهها هستم.
عمر به او گفت: خدا تو را بكشد.
و او در پاسخ گفت: خداوند تو را بكشد.
دراين هنگام بر سرش ريختند و شمشير را از دستش گرفتند.
سخنرانى عمر
عمر با شديدترين لحن، در ردّ پيشنهاد حباب بن منذر گفت: هرگز عرب زير بار شما نمىرود و شما را براى خلافت نمىپذيرد. در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از غير انصار است.
در اين موقعيت سكوت بر مجلس حكم فرما شد. ناگهان شخصيتى از خزرج، به نام بشير بن سعد، كه پسر عموى سعد بن عباده بود و نسبت به او حسد مىورزيد، براى شكستن سكوت گفت: پيامبر از قريش است و خويشاوندان پيامبر براى زمامدارى از ما شايستهترند.
سخن او كفۀ مهاجران را سنگينتر ساخت. ابوبكر از فرصت استفاده كرد و گامى به پيش نهاد و گفت: با يكى از دو نفر يا عمر يا ابوعبيده بيعت كنيد. اين پيشنهاد جدّى نبود و مقدّمۀ آن بود كه آن دو نفر ابوبكر را مطرح كنند. در اين هنگام هر دو نفر با وى بيعت كردند. ابوبكر اينبار بى آنكه تعارف كند، دست خود را براى بيعت دراز كرد و بشير بن سعد كه از اين جريان خوشحال شده بود، با ابوبكر بيعت كرد.
حباب بن منذر بدرى انصارى گفت: تو فزرند عاق خزرج و فردى نمك نشناس و حسودى! با اين وصف، رييس اوسيان كه از عقب نشينى