171معاويۀ دنيا طلب، سر به شورش نهاد و خونخواهى عثمان را بهانه كرد و على را متهم به دست داشتن در خون عثمان نمود. در چنين وضعيتى است كه اميرمؤمنان اين نامه را مىنويسد و حاصل نامه آن است كه:
اى معاويه، چرا سر به شورش نهادهاى؟ آنچه كه مىتواند عذر و بهانه براى تو باشد، يكى از اين دو مورد است:
الف) خلافت من نا مشروع باشد؛ در حالى كه خلافت من با خلافت پيشينيان، از نظر كم و كيف و چند و چونِ آن يكسان است، همانها كه با آن سه دست بيعت دادند با من نيز بيعت كردند.
ب) نقشى در قتل عثمان داشته باشم؛ در حالى كه اگر به عقلت رجوع كنى و هوا و هوس را كنارى نهى، مرا بىگناهترين فرد در خون عثمان مىيابى.
با اين توضيح معلوم مىشود كه امام عليه السلام در مقام بيانِ مسألۀ كلامى و عقيدتى نيست، بلكه در مقام قطع و رد عذر انسان شورشگرى است كه مىخواهد اوضاع مسلمين را به هم بريزد و امام بنا دارد او را با منطق، از مركب شرّ و افساد پايين بياورد؛ چنانكه همين كار را با طلحه و زبير و نيز با خوارج انجام داد تا بتواند از جنگ و خونريزى پيشگيرى كند.
پس به اين نتيجه مىرسيم كه طراح پرسشها، نتايج و موارد پنجگانهاى را كه آورده، همهاش بىپايه است.
امّا اينكه چرا على عليه السلام در نامۀ خود معاويه را لعن نكرده، معلوم است، چون حضرت مىخواست با نگاشتن چنين نامهاى، معاويه را جلب كند نه طرد. بنابر اين، لعن كردن با چنين هدفى سازگار نيست و با بلاغت، كه سراپاى كلام امام را احاطه كرده، ناسازگار است.