116
تأملى در وقايع مقارن با رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله
در آخرين روزهاى حيات پيامبر صلى الله عليه و آله دو واقعهى مهم روى مىدهد كه كاملاً در خور تأمل مىباشند.
نخست آنكه تاريخ نگاران نوشتهاند رسول خدا پيش از وفات خود لشكرى از اهل مدينه و اطراف آن تهيه كرده و فرماندهى آنرا به اسامة بن زيد كه جوان نوزده سالهاى بود واگذاركرد. در اين لشكر بسيارى از وجوه صحابه نظير ابوبكر و عمر و ابوعبيده جراح و سعدبن ابى وقاص در تحت فرماندهى اسامة قرار گرفتند، امرى كه سبب شد برخى به اعتراض بگويند: چرا پسركى را فرمانده سپاهى مىكند كه افراد آن از مهاجران نخستين تشكيل شدهاست. از اين گفته پيامبر به خشم آمده به حالت بيمارى خود را به مسجد رسانده و بر فراز منبر شايستگى اين جوان را مورد تأكيد قرار داد و فرمود: اين چه سخنى است كه دربارهى فرماندهى اسامة به من گزارش شده؟ همانا شما بوديد كه پيش از اين دربارهى فرماندهى پدرش اعتراض كرديد در صورتى كه سوگند به خدا پدرش لايق فرماندهى بود و پسرش هم همان لياقت و شايستگى را دارد. 1
درحاليكه پيامبر صلى الله عليه و آله برگسيل هرچه سريعتر لشكر اصرار مىورزيد، جمعى با مانع تراشىهاى خود عملاً اين امر را به تأخير انداختند و پيامبر خدا پيوسته دستور به اعزام سپاه مىداد. اين امر ظاهراً بدين معناست كه پيامبر مىخواسته به هنگام وفات خود مدينه را خالى از وجوه و اعيان صحابه، همانانى كه بعداً ادارهى ماجراى سقيفه را به دست گرفتند، ببيند در حالى كه على عليه السلام را بر بالين خود مىخواست. رويداد دوم آنكه در آخرين ساعات حيات پيامبر صلى الله عليه و آله آن حضرت از اطرافيان خود خواست برايش دوات و كاغذ فراهم كنندتا نوشتهاى را بنگارد كه پس از او هرگز گمراه نشوند در برابر اين خواسته برخى كوشيدند با جنجال آفرينى مانع نگارش اين وصيت شوند. در اين بين سخنان توهين آميزى هم نسبت به پيامبر خدا بر زبان شخصى جارى شد. تا اينكه با بالاگرفتن