145اهل بخشش و سخاوتى و [ اهلِ] بخشايش و گذشتى.
پروردگارا! اى خدا! با من ، آن مكن كه من شايستۀ آنم، كه همانا من شايستۀ كيفرم و مستحقّ آنم و دليل و عذرى هم نزد تو ندارم. با همۀ گناهانم نزد تو مىآيم و به آنها اقرار مىكنم، تا از من در گذرى و تو به آنها داناتر از منى. با هر گناهى كه مرتكب شدهام و هر خطايى كه بر دوش كشيدهام و هر زشتى كه انجام دادهام ، به سوى تو باز مىگردم.
پروردگارا! ببخشاى و رحم كن و از آنچه مىدانى ، در گذر . تو قدرتمندترين و بزرگوارترينى» و برخاست و وارد طواف شد. با برخاستن او، ما نيز برخاستيم.
فردا در همان وقت ، باز آمد. ما مثل گذشته براى آمدنش برخاستيم. در ميانْ نشست و نگاهى به راست و چپ افكند و با دستش به حِجر اشاره كرد و گفت: «زين العابدين عليه السلام در سجدهاش در همين جا ، يعنى زير ناودان مىگفت: "بندۀ ناچيزت، در آستان توست. بيچارهات، در پيشگاه توست. نيازمندت، در درگاه توست.
خواهندهات، در آستان توست. از تو چيزى مىخواهد، كه جز تو كسى بر آن ، توانا نيست"».
سپس به راست و چپ نگاه كرد و از ميان ما نگاهى به محمّد بن قاسم افكند و فرمود : «اى محمّد بن قاسم! تو - اگر خدا بخواهد - ، بر راه مستقيم هستى» و محمّد بن قاسم ، معتقد به ولايت بود . سپس برخاست و وارد طواف شد. هيچ يك از ما نبود، مگر آن كه دعايى را كه او خواند، در دل گرفت و به خاطر سپرد و فراموش كرديم كه در بارۀ او صحبت كنيم ، مگر در آخر روزى .
ابو على محمودى به ما گفت: اى گروه! آيا او را مىشناسيد؟ او به خدا سوگند ، صاحب الزمان شماست.
گفتيم: اى ابو على ! از كجا دانستى؟
او گفت كه هفت سال [ در مكّه] مانده است و از پروردگارش خواسته كه صاحب