492مأموريتم نيست، امانت را به صاحب اصلى برسانم. وقتى كه در منزل موعود، وارد شديم، از اينكه چگونه آن دوشيزه، با اينكه صاحب نامه را نمىشناخت، از ديدن خط وى به گريه افتاد، تعجب كردم و تعجب بيشترم از اين بود كه او با وجود مليت و اصالت رومى، چگونه به عربى تكلم مىكرد.
وقتى اين موضوع را پرسيدم، چون مىدانست كه من محرم راز صاحبنامهام، ماجراى خويش را بيان كرد و در انتها فرمود: «وقتى كه نخستين بار، در خواب خويش، به محضر بانوى بزرگ اسلام و عالم، حضرت فاطمه(عليها السلام) مشرف شدم و شهادتين خويش را با كلمات گهربار او، گفتم، وى به من مژده داد كه بهزودى ايام هجران به سر خواهد رسيد. با همين آرزو، مدتى به سر بردم؛ تا اينكه شبى در خواب، به من فرمود: «به زودى نبردى بين مسلمانان و روميان روى خواهد داد. خود را در شكل كنيزان به مسلمانان نزديك كن تا اسير شوى. آنگاه توسط فردى، به مقصود خويش خواهى رسيد». من نيز همان كردم و توانستم با زحمت، از قصر بيرون بيايم و خود را به منطقه نبرد، برسانم. هنگامى كه به اسارت درآمدم، از هويت خويش چيزى بر صاحبم كه پيرمردى عرب بود، نگفتم تا بقيه ماجرا كه ديدى. اما اينكه به زبان عربى تكلم مىكنم، به اين دليل است كه به علت ارتباطات دربار پدربزرگم، قيصر، با مسلمانان، آموختن زبان عربى، مطلبى رايج بود و من نيز به همين شكل، آموختم و محتواى نامه مولايت، همان بود كه در رؤياى خويش، ديده بودم».
اعتقاد بشر با شنيدن اين مطالب كه درباره كرامت امام و مقتداى خويش بود، راسختر شد و توانست پس از چند روز، مليكا را به سامرا برساند.
پايان انتظار
بشر بن سليمان، نقل مىكند كه به همراه نرجس(عليها السلام) به حضور مولايم، حضرت هادى(ع) رسيديم. وقتى نگاه نرجس(عليها السلام) به امام هادى(ع) افتاد، با محبت تمام به آن