490درآمد. وقتى در را گشودم، كافور، خادم امام على النقى(ع) را ديدم. به من سلام كرد. پاسخ دادم. او حاوى پيغامى از سوى امام بود. به من گفت: «امام تو را احضار كرده است!»
من با تعجب از اينكه در آن وقت شب، چه موضوعى پيش آمده است، به سرعت، لباس پوشيدم و آماده حركت بهسوى خانه امام شدم. در مسير منزل آن حضرت، مدام فكرم مشغول بود؛ آنقدر كه نفهميدم چه موقع، به منزل رسيدم. [محله عسكر در سامرا، زير نظر جاسوسان حكومت بود. ولى اين مسئله مانع از آن نبود كه ياران امام هادى(ع) و سپس امام عسكرى(ع) نتوانند ايشان را ملاقات كنند].
بشر در ادامه مىگويد:
وقتى كه وارد منزل امام هادى(ع) شدم، فرزندش حسن عسكرى(ع) و خواهرش حكيمه(عليها السلام) در خدمتش بودند. امام دستور داد كه بنشينم. پس از عرض سلام و ادب و بوسيدن دست آن بزرگواران، سراپاگوش در محضرشان نشستم. ترنم زيبا و دلانگيز صداى امام، سكوت مجلس را شكست. حضرت فرمود: «اى بشر! تو از اولاد ابوايوب انصارى هستى و رشته محبت و ولايت ما خاندان، مدام در پدرانت جريان داشته است. بنابراين، امشب رازى از اسرار خودمان را به تو نمايان مىكنم و مأموريتى مهم را به تو واگذار خواهم كرد!».
سپس حضرت نامهاى نوشت و همراه كيسهاى پول، در اختيار من قرار داد و فرمود: «اين نامهاى است به زبان رومى و اين كيسه، حاوى 220 دينار زر است. اينها را بردار و به بغداد برو. در صبح روزى كه برايت خواهم گفت، يك كشتى كوچك در ساحل دجله آرام مىگيرد و فردى كه به همراهش چند كنيز و اسير رومى است، در آنجا پياده شده، آنها را در محل معينى، حاضر خواهد كرد.
نام آن مرد برده فروش، «عمرو بن يزيد» است. ميان كنيزانى كه همراه اوست، دوشيزهاى در هيئت و شكل كنيزان، دو جامه حرير به تن دارد كه از نگاه ديگران، حتى صورت خويش را نيز پوشيده و پنهان داشته است. عدهاى كه طالب اويند،