138پيرو بنىاميه بود و آنها را بر شما برترى مىداد، بدين علت من از او خشمگين بودم. او ثروت فراوانى داشت و غير از من فرزند ديگرى هم نداشت، خانهاى در رمله داشت كه به تنهايى در آن مىزيست، هنگامى كه از دنيا رفت، همه جا را جستوجو كردم. اما چيزى از اموالش را نيافتم. ترديد ندارم كه آنها را جايى پنهان كرده است و از من پنهان ساخته است، خدا از او راضى نگردد.
امام(ع) فرمود: «آيا دوست دارى او را ببينى و جاى اموال را بپرسى»؟ پاسخ داد: «آرى. خيلى محتاج و فقيرم». امام(ع) مطلبى را بر پوست نازك و سفيدى نوشت و مُهر خود را بر آن زد و فرمود: «امشب اين نوشته را به بقيع ببر. وقتى به وسط بقيع رسيدى، صدا بزن: يا ذرجان. پس مردى عمامه به سر، به نزدت خواهد آمد. نامه را به او بده و بگو: من فرستاده محمد بن علىبن حسين(عليهم السلام) هستم و آنچه را مىخواهى از او بپرس».
مرد شامى نامه را گرفت و رفت. راوى (ابوعيينه) مىگويد: فردا بهطور عمد به خانه امام(ع) رفتم تا از حال آن مرد باخبر شوم. وقتى رسيدم، مرد شامى را به انتظار بر در خانه امام(ع) ديدم. هر دو وارد شديم. مرد خطاب به امام(ع) گفت: «الله اعلم حيث يجعل رسالته»؛ «خداوند آگاهتر است كه رسالت خويش را در كجا قرار دهد». ديشب نامهات را بردم تا به ميانه بقيع رسيدم. پس صدا زدم: يا ذرجان! بلافاصله مردى عمامه به سر آمد و گفت: «من ذرجان هستم! خواستهات چيست»؟ گفتم: من فرستاده محمد بن علىبن حسين(عليهم السلام) هستم و اين هم نامه اوست. گفت: «خوش آمدى اى فرستاده حجت خداوند بر مردمان».
آنگاه نامه را گرفت و خواند و سپس گفت: «دوست دارى پدرت را ببينى»؟ گفتم: آرى. «گفت: پس همين جا بايست تا برگردم. پدرت در ضنجان است». اندكى بعد بازگشت و با خود مردى سياهچهره را كه ريسمانى سياه بر گردن داشت،