129تا به دو شعله آتش كه جدا از يكديگر بودند، رسيدند. حضرت وارد آتش كوچكتر شد. حذيفه مىگويد: «صداى هولناكى را همچون صداى رعد و برق شنيدم. پس حضرت آن را به آتش بزرگتر برگرداند و داخل آن شد...». 1
7. زمينلرزه در بقيع
ابن ميثم بحرانى به نقل از حسين بن عبدالرحمن تمار روايت مىكند:
از مجلس برخى از فقها بر مىگشتم كه از كنار سليم شاذكونى 2 عبور كردم. سليم گفت: از كجا آمدهاى؟ گفتم از مجلس فلان عالم. پس گفت: از چه سخن مىگفت؟ گفتم: درباره برخى از كرامتهاى على. در ادامه گفت: به خدا قسم براى تو از موضوع مهمى سخن خواهم گفت كه آن را از يك شخص قريشى، به نقل از يك قريشى ديگر شنيدهام.
در زمان خلافت عمر بن خطاب، زمينلرزهاى بقيع را فرا گرفت؛ چنانكه مردم مدينه از ترس، شيون و فرياد سر دادند. زمينلرزه، روز به روز بيشتر مىشد تا به ديوارهاى مدينه رسيد. عمر گفت: «نزد ابوالحسن على بن ابىطالب(ع) برويد و چارهجويى نماييد». على(ع) در پاسخ فرمود: «يكصد نفر از اصحاب پيامبرخدا(ص) را جمع كنيد». حضرت، سپس ده نفر از آنها را برگزيد و راهى بقيع نمود. ديگر در مدينه كسى نماند؛ حتى دختران هم به بقيع رفتند. وقتى على(ع) به وسط بقيع رسيد، پاى خود را بر زمين كوبيد و سه بار گفت: «تو را